The memories of missshahtot

Memory 26 .... تبریک روز پزشک + مسافرت چند روزه

گر پزشک هستی دیگر متعلق به خودت نیستی

اگر متعلق به خودت هستی دیگر پزشک نیستی

(شادروان دکتر قریب)

روز پزشک مبارک ( چه پزشکای عزیز و زحمت کش چه دانشجویان پزشکی )

بهترین آهنگ از نظر من :

# ماتادور ...خواجه امیری
 

 

این آهنگ بالا همیشه به من انگیزه و انرژی خیلی خوبی میده :)

برای هرشخص میتونه یه معنی داشته باشه .. برای منم یه معنی خوب :)

توجه : فعلا پستایی که میزارم کامنتاش رو بستم و البته دلیلی پشتشه که بعدا  میگم 

انشالله :))

 

P 1 : حرف برای گفتن زیاد دارم اما پنج شنبه امتحان آئین نامه دارم و دارم برای اون 

میخونم  البته اگر پدر مادر عزیزم  بزارن برم امتحان بدم :// !!!

بابام امشب اومده میگه : شاتوت وسایلت رو جمع کردی آخر هفته بریم خونه مادرجون ؟ :/

در واقع شغل پدر من جوریه که از هفت صبح گاهیم شش میره سرکار ، ده شب برمیگرده

اکثر تعطیلیاهم سرکاره ، گاهی جمعه ها هم میره سرکار...

تقریبا چهار ماهی میشه مادربزرگمو ندیدم و پدرم میگه اگر این هفته نریم ، تا مهر دیگه 

نمیتونیم سر بزنیم چون هفته بعد جلسه داره و ...

من از شنبه عین این بچه مثبتا  صفحات کتاب آئین نامه رو تقسیم بندی کردم خوندم ، 

حالا پدر عزیزم میگه این هفته امتحان نده بزار هفته بعد ،‌ هنوز هیچی مشخص نیست ولی من

دوست داشتم همین هفته امتحانش رو بدم تموم شه بره :(((

خداکنه راضی بشن ... البته خودمم دلم تنگ شده برای عمه ها و خاله ها و مادربزرگم و..

خیلی وقته ندیدمشون 

بعدا نوشتم : صد رحمت به کلاس آئین نامه ... فنی که به اندازه باکتریم نمیفهمم :/

خدایی این که بفهیمیم سیلندر یا صافی چیه به چه دردمون میخوره ؟ :/

P2 : دیشب و پریشب سرجمع دو ساعتم نخوابیدم علتشم اینه که من به صورت ژنتیکی آسم 

دارم فقط کافیه یه سرما کوچولو بخورم ...انقدر سرفه میکنم که تا مرز خفگی پیش میرم ؛ هم 

هم دیشب هم پریشب این اتفاق برام افتاد ... دوتا متکا گذاشتم زیر سرم و خوابیدم اما ده 

دقیقه که میگذشت احساس خفگی بهم دست میداد ( انگار یکی گلومو داره فشار میده ) و از 

تنگی نفس و سرفه  از خواب بیدارم میشدم ... پشت هم نفس نفس میزدم و قلبم تند تند میزد

واقعا برای هیچ کس نیاره ..مرگو مقابل چشمام دیدم واقعا 

مامانم که نگو بیچاره صد بار بلند شد اومد اتاقم بهم آب و ... داد ، دیگه آخراش سعی 

میکردم صداش رو تو گلوم خفه کنم ، خانواده بیدار نشن .. اما امروز خداروشکر بهترم :)))

ممکنه بعضیا بپرسن چرا اسپری یا دارو استفاده نمیکنی ؟ باید بگم ...‌اسپری سالبوتامول 

مصرف میکنم ولی برای این ویروسه هیچ دارویی نیست جز این که بگذاریم تا دوره اش 

تموم بشه .. دیگه هیچی منم هر دوشب ساعت چهار پنج بلند شدم و از ترس دیگه نخوابیدم

واقعا بیماری هر مدلش سخته ...خدا همه مریضان رو شفا بده 

P3 : در مورد پست قبل هم ممنون از کامنت هایی که دادید :))) کلی انرژی خوب داشت :)

منو حتما دعا کنید 

Miss shahtot 

صحبتی با دوستان بلاگری ...امکان ارسال نظر فقط خصوصی

همیشه که نباید پست در مورد خاطرات باشه ...

یه صحبتی دارم با بلاگرای عزیز 

خدمتتون عارضم که پیش از این من در بیان فعالیت نمیکردم و در کل وبلاگی هم نداشتم، 

اما یک سری از دوستانم در بلاگفا فعالیت میکردن ...‌من گاهی بهشون سر میزدم اما خودم

واقعا وبلاگ نویسی رو تجربه نکرده بودم...

مزایاش اینه که شما اون چیزی که ذهنت رو مشغول میکنه ، ثبت میکنی و در کل نظرات دیگران

رو هم متوجه میشی ، اشتباه ها و ایرادات رو ، نقاط قوت رو و ... و سعی میکنی خودت رو

اصلاح کنی 

معایبشم اینه که شما یه پست میزاری صد جور فکر در موردت میکنن و میان برات نظر میزارن

که تو چرا فکر میکنی خیلی آدم بزرگی هستی چرا انقدر از خودت تعریف میکنی ؟؟ ://

در جوابم به این دوستان خوب و عزیزم اینه که من یک شخص کاملا معمولی و حتی 

معمولی تر از واژه ی معمولی هستم و سراسر ایراد و عیب ... 

تمام مواردی که این جا مینویسم روزمرگی های من هستند که صادقانه بیان میکنم اگر شماها

فکر میکنید که من قصد تعریف از خودم رو دارم یا هرچی ،کاملا سخت در اشتباهید چون

دلیلی نمبینم بر این کار ... مثلا از خودم تعریف کنم و خودمو متفاوت نشون بدم که

چی بشه ؟ در کل من چه سودی از این کار میبرم ؟ مگه عقده تعریف کردن دارم ‍؟ :/

در پایان متاسفم برای  بلاگرهایی که خودشون رو پشت یک چهره ی محبوب و دوست داشتنی

مخفی کردن و میان این چنین عجولانه قضاوت میکنن ... 

یک بار از دکتر شریعتی یه نوشته گذاشتم الانم واجب شد بزارم : 

قبل از این که بخواهی در مورد من قضاوت کنی

کفش های مرا بپوش و در راه من قدم بزن

از خیابان ، دشت ها و کوه هایی که من گذر کردم عبور کن

اشک هایی بریز که من ریختم

درد و خوشی های مرا تجربه کن

سال هایی بگذران که من گذراندم

رو سنگ هایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره به پا خیز و در همان راه سخته من حرکت کن ...

مانند من قدم بزن ... آن گاه خواهی توانست مرا قضاوت کنی..

دکتر شریعتی 


بله جانم ... شما برو تمام پست های منو بخون تمامش رو ریز به ریز

 اگر واقعا هر کدوم از شما به این نتیجه رسیدید که من هدفم از پست گذاشتن تعریف کردن یا خاص و متفاوت نشون بودن خودم بوده یا هرچی  ...بهم بگید دیگه نمی نویسم یا حداقل 

سبک نوشته هام رو تغییر بدم 

چون خودم به شدت از این کار متنفرم ... بیاید بگید حتی ناشناس مهم نیست

 بالاخره من متوجه اشتباهم میشم 

( نیاید بگید این حرفا همیشه هست ...برای من این حرفایی که بهم زده میشه واقعا  ناراحت 

کننده است ، بالاخره همه  یک سری پست گله و شکایت دارن فقط من نیستم که ..)


P : بارها و بار ها گفتم همه از جنس خاکیم .. اون چه که باعث برتری شخصی به دیگریه

نه شغلشه نه خانوادش نه جنسیتش ... در درجه اول ایمان و تقوا بعد شخصیتی

که داره ...که اونم من نوعی تعیین نمیکنم خود اون بالایی میدونه و بس

Miss shahtot

توجه : امکان ارسال نظر فقط خصوصی فعال شد ، خودم میخونمشون ... اگرواقعا شماهم همچین تفکری رو دارید نسبت به من و روتون نمیشه بگید ، 

ناشناس بگید ، تمام 

Memory 23 ... دست نوشته ای با طعم شاتوت :)

از بین شعرا ...همیشه حس خیلی خوبی به سهراب سپهری داشتم و دارم

و همیشه با اشعارش ارتباط برقرار میکنم...

این بار هم برای تنوع در نوشتن و ثبت شعر و خاطره ...

بچشید دست نوشته ای با طعم شاتوت 




به خاطر دست خط نه چندان خوبم  دوباره مینویسم ... این دست نوشته بالا هم ..

به عنوان یک نوع ثبت خاطره از روزی که هشت کتاب رو خوندم و بی نهایت لذت بردم


نور را پیمودیم ، دشت طلا درنوشتیم 

افسانه را چیدیم ، و پلاسیده فکندیم ...

کنار شن زار ، آفتابی سایه بار ، مارا نواخت ...درنگی کردیم !

بر لب رود پناور رمز ، رویاهارا سر بریدیم ...

ابری رسیده ، و ما دیده فرو بستیم ،

ظلمت بشکافت ، زهره را دیدیم و به ستیغ آمدیم ...

آذرخشی فرود آمد و مارا در نیایش فرو دید ،

لرزان ، گریستم .... خندان ، گریستم ..

رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم 

سیاهی رفت ، سر به آسمان سودیم ... در خور آسمان ها شدیم ..

سایه ها را به دره رها کردیم ، لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم

سکوت مارا بهم پیوست و ما « ما » شدیم !

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید ..

آفتاب از چهره ما ترسید ..

دریافتیم و خنده زدیم ، نهفتیم و سوختیم .. هرچه بهم تر ...تنهاترشدیم

از ستیغ جداشدیم :  من به خاک آمدم و بنده شدم

                              تو به آسمان رفتی و خدا شدی

# نیایش 

سهراب سپهری


P 1 : اولین جلسه کلاس رانندگی ...

آیا برای همه اینقدر خسته کننده و کسالت باره یا فقط من این جوریم ؟ :/ اصلا نصف حرفاشم نفهمیدم 

وسطای کلاسم که با کتک زدن خودم ، خودمو بیدار نگه داشتم :)) خخخخ

خدایی افسره خیلییی حرف میزد .. 

پنجشبه آزمون مقدماتی آئین نامه ، کتابش رو گرفتم ؛ میخوام بخونم همین اولین بار قبول بشم بره

پی کار خودش

P 2 :  از گلو درد و سرفه دارم میمیرم ، رفتم دکتر گفت ویروس و آلرژیه ...

خدایی عجب ویروسیه :/

P3 :  امروز میم عزیزم بهم پی ام داد ... دلم براش تنگ شده بود ، قراره روز دوشنبه با  هر دو دوست خوبم بریم بیرون ... 

دوست جان میم ---» در یک جمله --» یک شیرازی به تمام معنا : خونگرم ، کمی تا قسمتی ابری تنبل ، اما خیلی زیادخوش اخلاق ... 

و بازهم ... عاشق اشعار سهرابم 

بابت تحمل خط نچندان خوبم ، عذرخواهی میکنم :)))

Miss shahtot






Memory 21... تولدت مبارک توتک عزیزم ( یسنا )

وقتی اتفاق های این یک سال اخیر رو کنار هم میگذارم ..

تنها سوالی که در ذهنم بوجود میاد اینه ... چطور میشه این همه رخداد در طی یک سال 

پیش بیاد ؟ واقعا چطور میشه ؟

 

دی ماه سال ۱۳۹۴

صبح ساعت هشت ... فرداش امتحان فیزیک داشتم ،

از صبح بلندشدم درس خوندن ... مادرم چن وقتی بود که یک سری علایم داشت و دقیقا ساعت 

یازده صبح بود که فهمیدم خواهرم توتک رو بارداره :)

واکنش اولیه ام خوشحالی و ناباوری همراه گریه بود ، من دقیقا جز تک فرزند هایی بودم که 

از وضعیت خودشون ناراضین و همیشه دوست داشتم خواهر داشته باشم ...

خیلی خوشحال بودم و دائما تصورش میکردم ...نمیدونم چجوری خوندم برای امتحان ولی

دقیقا یادمه که اون امتحان رو بیست شدم .

انتخاب اسم 

مادرم به عهده من گذاشت بین دو اسم یسنا و مه یاس شک داشتم

اما مه یاس شبیه اسم خودم بود بنابراین یسنا رو انتخاب کردم که ریشه ی زرتشتی داره و 

به معنای پرستش خدا و نمازه

 

دوران سخت تابستان و سال کنکور 

یادمه همه ناراضی بودن میگفتن به درس شاتوت لطمه میخوره ، میگفتن سن مامانم بالاست و..

حتی مامانم هم در شک بود که یسنا رو نگه داره یا نه ؟ یادمه از من یه روز پرسید و 

جواب من این بود : وقتی خدا ، هدیه ای رو به ما داده حتما علتی داشته ، و مطمئنا خودش

تواناییش رو میده ... اگر ما نگهش نداریم ، کفر کردیم و تا آخر عمر لطمه اش رو میبینیم !!

 

فک میکنم کار درستی کردم اما بابت این حرف من سختی زیادی کشیدم ، مادرم چون در سن

بالا باردار شده بود بعد از زایمان افسردگی گرفت ، و در نهایت مرداد ، شهریور و مهر و آبان

رو شهرستان کنارخانواده اش بود و پدرم هم تابستون اکثرا پیش مادرم بود و من خودم تو 

تهران تنها بودم ... البته خانم قاف هم که کارای خونه رو انجام میداد ، پیشم بود و شبا 

پیشم میخوابید ...

وقتی هم که مادرم برگشت یسنا به شدت دل درد ،  سر و صدا و گریه داشت و من واقعا به 

سختی درس میخوندم و گاهی به مادرم کمک میکردم ... چه شب هایی که یسنا دل درد داشت 

و من پا به پای مادرم تا نصف شب بودم ، گاهیم به مامانم میگفتم بخوابه ، خودم یسنا رو بغل 

میکردم و راه میبردم و رو پام میگرفتم  وقتی میخوابید میرفتم سراغ درسم ...

یه مدت پرستار گرفتیم اما ، من با پرستارش دعوام شد و علتشم سر بی حوصلگی ، پر رو 

بودنش و در کل بلاهایی که سر خانواده ما آورد ..من هم باعث شدم اخراج بشه

 اما بعدش مامانم یه خانوم الف  رو پیدا کرد که خیلی خوش اخلاق مهربون بود و بچه هارو در

ساعتی از روز نگه میداشت... الان بازم یسنا رو میبریم پیشش

البته منم همیشه کنار مادرم و کمک حالش نبودم و کم کاری های زیادی دارم که به شدت 

پشمونم ...

 

بگذریم ... از همه این سختی ها بگذریم ، همین که لبخندشو میبینم 

صدای خنده هاشو میشنوم ... وزمانی که بهم میگه مامان یا زمان هایی که میخواد اسممو

صدا کنه و نمیتونه و به جاش میگه یایا ... برام شیرین ترین لحظه است 

یسنا شیرین ترین بچه ای که دیدم و انقدر عاشقش هستم که دوست دارم ساعت ها به 

چهره اش خیره بشم و چشمای درشت و شیطونش رو بوس کنم ... وجودش همیشه برای من 

باعث برکت و خوش شانسی بوده و قبل تمام امتحاناتم مفصل لپاشو و دستاشو بوس میکنم ... 

 هر وقت به بن بست میخورم ،دستشو میگیرم در دستم و به خدا میگم ...

خدایا به پاکی این بچه قسم ، به من کمک کن و منو نجات بده 

 

فرشته ی آسمانی من تولدت مبارک :)

۲۷ مرداد ...

 

 

Memory 20... احساس خوشایند روزهای زوج و وسواس !

 احساس خوشایند روز های زوج و گرفتگی عضلات :

بدون شک برای من روزهای زوج ، روزهای خیلی دلچسب و جذابی هستن ...

صبح زود وقتی که همه کس و همه چیز رو ارامش در برگرفته از خواب بلند میشم ، 

مثله همیشه از پنجره ی اتاقم نگاهی به گنبد آبی و زیبایی میندازم که آرامگاه شهدایی 

است که یاری دهنده ی من در تمام لحظات هستند ...

نان تازه ای که پدرم خریده بدون شک تکمیل کننده ی ذوق صبحگاهی من خواهد بود و 

علاوه بر اون هوای خنک و سکوتی که همه جارو در برگرفته بوی چمن و خاکی که آمیخته شده 

با بوی آب ...لبخند باغبانان و رفتگران زحمت کش ....و چه چیزی بهتر از این ؟


بدون شک خداوند آب رو مظهری برای تلطیف و آرامش روح و روان قرار داده ...

و هیچ چیزی به اندازه شنا و آب التیام دهنده ی جسم و جان نیست ، و همیشه من رو سرحال 

کرده....

بعد از شنا مسافت طولانی رو پیاده برمیگردم ،

اون زمان بدون شک بهترین ساعات یک روز محسوب میشه ، خیابون هاو پیاده روهای خلوت ،

هوایی که نه گرمه نه سرده و از طرفی صدایی هم که به گوش میرسه ، تنها و تنها صدای 

پرندگان و گنجشک هاست ... و خواب دلچسب بعد از اون که یک دقیقه اش به اندازه ی

چند ساعت انسان رو سرحال میکنه ...

حتما یه روز امتحان کنید ، ساعت شش  صبح از خواب بلند بشید و برید استخر و اون احساس خوشایند بعدش رو هم  تجربه میکنید :)


از دو شنبه کلاس شنا شروع شد و تقریبا همون طور که حدس میزدم مربیم گفت ، اول باید 

قبلیارو ترمیم کنم بعد برم پروانه ...

و علاوه بر ترمیم ، یک سری تمرین هایی هم میده برای تقویت عضلات ، چون اگر اینارو یاد 

نگیریم ، بدون شک تو شنای پروانه با مشکل مواجه میشم و گرفتگی عضلات و ...

امروز صبح که رفتم ، مربیم بعد از این که تمرین های شناوری رو انجام دادم گفت :

شاتوت ! ۱۶ عرض کرال سینه و ۱۶ عرض کرال پشت میری :/// !!

منم از سر ناچاری سری تکون دادم و گفتم چشم ... که این جوری گفت :

فقط با پات میری از دست استفاده نمیکنی :// ... بازم گفتم چشم ، کرال سینه خوبه اما کرال 

پشت خیلی بدم میاد .. وقتی دید تو کرال پشت مشکل دارم حدودا ده تا عرض دیگه هم 

اضافه کرد :// بعدشم که قورباغه و ...

و اکنون که این جانب درحال نوشتن این خاطرات است ، تمام عضلاتش گرفته و این گرفتگی

انقدر زیاد است که حتی به سختی تنفس میکند :/

اینم بگم که سرماهم خوردم ، علتشم اینه که توی استخر محل پذیرش و .. کولر گازی روشن 

کردن روی کمترین درجه تنظیمش کردن :/ حالا یا من حساسم خیلی یا اونا مشکل دارن !!!


علاقه بچه ها به مانتو و شلوار من : 

گفته بودم که کمی وسواسیم ! البته به نظر خودم کمه ،  به نظر بقیه زیاده :/

دیروز ناهار خونه خاله ام دعوت بودیم و البته خاله ام همسایه قبلیشون هم دعوت کرده بود ،

چون مامان من و خاله ام و اون خانومه باهم دوستن ...همسایه خاله ام دوتا دختر داره که

یکیشون کلاس هشتمه اون یکی ازدواج کرده و بچه هم داره ، منم با خودم گفتم خیلی وقته 

مهمونی نرفتم یه لباس خوب بپوشم .. سر سفره مشغول غذا خوردن بودیم که یه لحظه 

احساس کردم چیزی روی پام قرار گرفت ، مسیرو دنبال کردم ... 

به دست کوچیک  خورشتی چرب رسیدم ://  واقعا نمیدونستم اون لحظه باید چکار کنم ، اینم

اضافه کنم که خواهر منم این جوریه و اگر من دوکیلومتر هم باهاش فاصله داشته باشم ، بازم

میاد دست کثیف غذاییش رو میکشه یه لباس من ، منم  جییغغغغ و داد و بیداد که چرا این کارو کردی ؟؟

اما سر بچه مردم نمیشه داد زد واقعا :/ منم فقط نامحسوس دست بچه رو از لباسم 

جدا کردم و چشمام رو بستم و  شروع کردم به دم و بازدم عمیق !!! 

مادر بچه که متوجه شد ( سه سال از من بزرگتره و همبازی من و دختر خاله هام بوده )

به دختر خاله ام نگاه کرد و گفت : این شاتوت که هنوزم تیتیش مامانیه ( درست نوشتم ؟)

بیا یه روز تنها گیرش بیاریم کلی گِل بمالیم به سر و صورتش :)) خخخخ

وسواسی بودن خیلی خیلی بده و سخته و بیشتر از همه خود آدم رو آزار میده .


همسایه :

بعد یک سال تازه من فهمیدم که همسایه ضربدری ما ، دختر داره :/ !!!

دخترشم یک سال از من بزرگتره و صنایع دانشگاه تهران میخونه ! خیلی دختر خوبیه ، مودب 

خوش اخلاق و محترم ...‌دوست دارم باهاش ارتباط برقرار کنم 

حالا اگر در این امر موفق بودم مینویسم بعدا :))

ولی خیلی جای تعجبه چجوری من تا حالا ندیده بودمش ؟؟؟!!


سنتور :

روز یک شنبه ، استاد گلپا : استعداد داری ولی با عجله میزنی ، باید آرامشت رو بیشتر کنی تا 

این حس به موسیقی هم منتقل بشه و گرنه خوب در نمیاد ، 

در آخر هم خودش قطعه ای رو اجرا کرد که بی نظیر بود ، حالا من یکی از قطعه هایی که اجرا کرده رو توی پست رمزدار میزارم ، چون خودش هم تو  فیلم هست ، هرکی خواست بگه

رمز  بدم :)))


دیگه چیزی یادم نمیاد بخدا ، اصرار نکنید ذهنم یاری نمیکنه :)))

شاد و پیروز باشید

Miss shahtott

Memory 19... جان مریم چشماتو وا کن ...

 

اعتراف میکنم که واقعا یک سری سلیقه های عجیب غریب دارم

مهم ترینش در مورد موسیقیه ...

یکی از کار هایی که وقتی نگرانم یا ناراحت یا ... بهم آرامش میده ...

گوش دادن به صدای استاد محمد نوریه

مخصوصا آهنگ جان مریم یا نازنین مریم 

نمیدونم واقعا چه معجزه ای صورت میگیره اما صدایی دلنشین تر از صدای استاد 

نشنیدم ...مخصوصا اگر وقتی داری گوش میدی چشمانت رو ببندی و به هیچ چیز فکر نکنی!

و تصور کنی یه دشت و درو و ...

این قسمتش رو خیلی دوست دارم :

باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم

ای کاش می خوابیدم تورو خواب می دیدم

خوشه ی غم توی دلم زده جوونه
دونه به دونه دل نمی دونه
چه کنه با این غم
وای نازنین مریم


 

 

ممکنه فایل یکم طول بکشه باز بشه ...

فاتحه ای برای شادی روحشون بفرستید :)

P : 

این جا تو این قسمت از دلتنگی هام گفته بودم ... اما دیدم نمیشه با چند خط توصیف کرد

فعلا بهتره صبور باشم و تو خودم نگه دارم... اما  این قسمت هم تو یک پست دیگه بعدا مینویسم ( انشالله )

Miss shahtot

 

Memory 18... انتخاب رشته و اتفاقی عجیب !

انتخاب رشته :

به نظر من  یکی از سخت ترین کار  های دنیا انتخاب رشته است ، من و پدرم روز جمعه 

نشستیم کلی  کد نوشتیم و اولویت بندی کردیم ...

خود همین اولویت بندی هزار تا دردسر داشت ، مثلا یه شهری مثلا پزشکی کرمان در رده بندی 

بالاتر از خیلی شهرای دیگه است اما خب شهری مثل سمنان اگر چه پایین تره اما به ما نزدیکتره

در واقع برای اولویت های اول آدم تکلیفش با خودش مشخصه اما در مورد اولویت های دوم

انتخاب سخت تر میشه

در کل انتخاب رشته کردیم  و قرار شد که پدرم شنبه و یکشنبه تائید کنه و ویرایش

تا امشب ... امشب برام کپیه انتخاب رشته هارو آورد اما انگار نه انگار که ما نشستیم

حرف زدیم من گفتم اول همه پزشکیا بعد دندون بعد دارو ://

برداشته بود جز اولویت های اول بقیه رو پزشکی ، دندون و دارو رو پشت هم زده بود 

به جای این که جدا کنه :// منم سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم و دوباره وارد

سایت شدم ...

بعد کلی جون کندن و تلاش کردن سر و کله زدن آخر بعد از دو سه ساعت لیست ویرایش

شد .. حالا فرض کنید من دکمه تائید رو زدم و ....------»»»» این صفحه باز شد :

این صفحه در دسترس نمیباشد :///// !!!!!

کل اطلاعاتم پرید :// و

 من چیزی نمونده بود که بزنم لب تاپ رو از وسط نصف کنم..

بابام ( اللهی فداش بشم واقعا ) بیچاره هیچی نگفت ولی من مطمئنم از سکوتی که کرده بود

کاملا مشخص بود همین قصد منو داره !!

بعد از اون ور توتک هی غر میزد و خوابش میومد..

ما همگی یه آیة الکرسی خوندیم و پدرم با گفتن جمله ی حتما خیر بوده ... دوباره شروع

به گفتن اطلاعات و کدها کرد و منم وارد کردم.

آخرین بار با کلی صلوات و نذر دکمه تائید رو زدم ، دیدم دوباره گفت که چند کد تکراری 

وارد کردیم ... ما هم حذف کردیم و انتخاب رشته  خداروشکر تموم شد و

 نفس راحت کشیدیم

این هم باید اضافه کنم : من دقیقا جز اون افرادی هستم که تقریبا همه صد وپنجاه تا رو وارد 

کردم چون اول پزشکیا رو زدم بعدم دندون و دارو و در کل انتخابی رو از خودم محروم نکردم

وقتی سازمان سنجش این همه انتخاب داده چرا نزنم ؟ درسته که به  احتمال زیاد ( البته انشالله) زیر ده تا پونزده تای اول قبول بشم اما خب قسمته دیگه :)

چرا از خودم محروم کنم ؟ :))

اتفاقی عجیب : 

من رفتم دیروز چشم پزشکی و عینک سازی ... تو راه راننده سرویس راهنماییم رو دیدم ،

یک خانومه خوش اخلاق و مهربان .. دیگه هیچی میدونست من کنکور دادم رتبه مو پرسید

در همین حین که داشتم میگفتم ( البته واقعا آروم صحبت میکردم ) یک مرد جوان بیست و پنج 

شش ساله رد شد ..ما هم در حال گفت و گو بودیم که من قراره چه رشته ای برم و این حرفا !

بعد دیدم این اقا هی میاد عقب هی میره جلو :/// 

بعد از دو دقیقه اومد جلو و گفت ببخشید خانوم میشه یه خواهشی بکنم از شما ؟

منم گفتم چیشده این آقا هم فرمودن ----» لطفا  پزشکی نیاید چون بعد دوترم پشیمون میشید، 

مطمئن باشید :// بعدم شروع کرد هرچی میتونست از پزشکی بد گفت ://

واقعا این افرادی که بدون این که آدم رو بشناسن میان نظر میدن و قضاوت میکنن

 رو من درک نمیگم ( خودش  سه رقمی کشور شده بود !!! اما به اجبار و حرف اینو 

اون رفته  )

اما در کل یه اخلاقی دارم اونم اینکه هیچ وقت اهل کل و کل و دعوا و .. نیستم .

اونم با شخصی که نه میشناسمش نه هیچی ! اگرم بشناسم بستگی داره طرف مقابل

منطقی باشه یا نه ؟ اگر منطقی نباشه و فقط حرف خودش رو قبول داشته باشه میزارم

به حال خودش باشه ... در مورد این آقا هم من از اول تا آخر کله تکون دادم و در نهایت 

با گفتن بله شما درست میگید حرفاشو خلاصه کردم و رفت پی خودش :/

عاقا جان شما از اول علاقه نداشتی چرا میخوای اون که علاقه داره رو منصرف کنی ؟

اصلا کسی از شما نظر خواست ؟ اصلا شما منو میشناسی واسه من نطق میکنی ؟

بهترین کار در مقابل این افراد سکوته !!


فردا اولین جلسه شناست خدا کنه نگه باید از اول ترمیم کنیم !

حالا که انتخاب رشته کردم شماهم دعا کنید 

سلامت باشید

Miss shahtot

جواب پست ---» تعیین کننده یا غیر تعیین کننده ؟

جواب سوال : تعیین کننده ها دستشون رو زودتر میکشند بیرون !!!

چرا ؟

دقت فراوان در تصمیم گیری باعث تحلیل رفتن قدرت اراده شده و در نتیحه این گروه زودتر

دستشون رو بیرون میکشند بیرون  از آب و اراده شون برای نگه داشتن دست در آب کاهش

یافته ----» پست قبل :)))

نتیجه چیست ؟

تصمیم گیری خسته کننده است ، اینو کسانی که برای سفرشان مدت ها در اینترنت ،درباره ی

پرواز ، هتل ها ، رستوران و.. تحقیق میکند بهتر متوجه میشوند ،

این مقایسه ها ملاحظات و انتخاب ها ملال آوره ، علم به این نوع خستگی خستگی ناشی از تصمیم گیری میگن :)

خستگی تصمیم گیری خطرناکه و هر انسان به عنوان مصرف کننده در برابر پیام های تبلیغاتی و .. آسیب پذیر تر میشود .

به عنوان یک تصمیم گیرنده ، همه به لذایذ دنیایی تمایل بیشتری دارند و از طرفی

نیروی ارده مثل باتری عمل میکنه و بعد از مدتی تمام میشه و باید دوباره شارژ  بشه !

چگونه این کار انجام میشه ؟

با استراحتی دوباره ، تمدد اعصاب و با خوردن چیزی . قند خون پایین به سرعت 

قدرت اراده رو تحت الشعاع قرار میده 

مثال : در ایکه آ  در مسیرهای طولانی و تودرتو نمایشگاه وقفسه های سر یه فلک کشیده ،

خستگی ناشی از تصمیم گیری بروز پیدا میکنه -----» رستوران ایکه آ درست وسط نمایشگاه !!

یا در مورد شغل قضاوت که فرصت تنفس داده میشه 


افرادی که درست گفتند --------» پارمین جون . و   آسمان جان (من هیچ کمکی نکردم به هیچ کدوم )

نتیجه ی گیری کلی : بهتر تصمیم بگیر ، کم تصمیم بگیر !

مواظب خستگی ناشی از تصمیم گیری و کاهش قدرت اراده باش چگونه ؟----» بالا گفتم :)))

از رولف دوبلی 

کتاب هنر شفاف اندیشیدن ----» بخش ۵۳

 Miss shahtot

بعدا نوشتم :   نفس جان هم درست حدس زدن :)))

بازم از این کتاب انشالله میگذارم خیلی کتاب خوبیه :)

کی میتونه حدس بزنه و جواب بده ؟؟ :)))

 تازگیا کتاب جالب و البته مفهومی  رو شروع کردم به خوندن به نام هنر شفاف اندیشیدن 

از رولف دوبلی ... که به انسان کمک میکنه که بتونیم بزرگترین خطاهای فردی رو بشناسیم

در واقعا اعتقاد داره : تمام آنچه که ما به آن نیاز داریم پرهیز از بی خردی است !

این قسمت از کتاب برام جالب بود و با خودم گفتم برای تاثیر بیشتر پرسیش بکنم چون

واقعا جالبه :))))  امیدوارم بخونید و شرکت کنید :) ببینیم کی درست حدس میزنه :


بائو مایستر  ( Roy Baumiester)  با کمک همکارش ، میزی را از صد ها جنس ارزان قیمت 

پر کرد ، از توپ تنیس و شمع گرفته تا تی شرت ، آدامس و قوطی نوشابه !!

بعد دانشجویان رو به دو گروه تقسیم کرد :

گروه اول ( تعیین کننده ) :  به صورت تصادفی مجموعه های حاوی دو جنس رو به اون ها

نشان داده میشد وهر بار باید تصمیبم میگرفتن که کدام یک رو ترجیح میدن ؟

و در پایان آزمایش ، یک جنس که انتخاب کردن به اون ها داده میشد

در واقع این گروه انتخابشان بر جنسی که برای خودشان میماند تاثیر میگذاشت !

گروه دوم ( غیر تعیین کننده ) : این گروه باید درباره جنس هایی که به اون ها داده میشد 

انچه که به ذهنشان میرسید مینوشتن و در نهایت خود استاد یکی را انتخاب میکرد و به آنها

میداد .

و بعد بلافاصله بعد آن ... از آنها خواسته میشد که دست خود را در آب سرد فرو کنند ! و تا 

زمانی که میتوانند آن جا نگه دارند ! 

به این روش میگن ارزیابی قدرت اراده :)

اگر در این موارد ضعیف باشید دستتون رو فورا از آب میکشید بیرون -----» راهنمایی 

سوال :

کدوم گروه زودتر  دستشونو کشیدن بیرون ؟ تعیین کنندگان  یا غیر تعیین کنندگان ؟

و از کجا فهمیدید ؟؟

فعلا حالا حالا ها وقت دارید برای پاسخ :) عجله نکنید :) خوب فکر کنید

قدرت تفکر و اندیشیدن رو ازخودتون سلب نکنید :)

Missshahtot



کابوس ( بازی بلاگی ) :))))


خانم اَسی یه بخشی راه انداختن به نام بدترین کابوس شما که یه نوع بازی بلاگی

هست که من از طرف خانم بهار نارنج ( در کل ایشون همه رو دعوت کرده بودن ) دعوت شدم 

و حالا قرار شده بدترین کابوسمو بزارم :)

از نظر من بدترین کابوس برای هر فردی بدترین اتفاقیه که تو زندگی عادی فکر میکنه براش

پیش میاد ... یعنی شاید اینا از نظر من کابوس باشه برای یکی نه :)))

اولین کابوس :

فک میکنم دو ماه پیش این خوابو دیدم :

آقا من و مامانم نشسته بودیم تو خونه .... داشتیم تلوزیون میدیم که یکدفعه در باز 

شد و ...

بابام همراه با یه خانوم زشته بیریخته ایکبیری ( اره جون خودم :////  خیلیم خوشگل بود :/)

وارد شد و رو به من : این خانوم از این به بعد مادرته شاتوت :/ !!!!!


ومادرمو از خونه انداخت بیرون ://  منم تا تونستم تو خواب جیییغغغ زدم و گریه و داد و فریاد

خخخخخخ😂😂😂😂

اصلا وقتی از خواب پریدم ، دست کشیدم به صورتم پر از اشک بود ://

این بماند که تا چند وقت به صورت کاملا جدی پدرم رو زیر نظر گرفتم :/  

تمام رفت و آمدها و مکالمات رو هم چک می کردم :// .......حالا علت این که

این خوابو دیدم واقعا نمیدونم چیه ؟ اصلا من به این چیزا فکرم نمیکنم


دومین کابوس : 

بر میگرده به چن روز قبل از اعلام نتایج و اینو ظهر که خوابیده بودم دیدم :

من اومدم اطلاعات رو وارد کردم و بعد وارد صفحه شدم و دقیقا واکنشم این بود 


رتبه ام دقیقا تفاوتی تفاوت چندانی با آخرین نفر نداشت و منم -----»

،


و در کل لحظه به لحظه که من به عمق فاجعه بیشتر پی میبردم  ...واکنشم شدید تر میشد

واکنش پدر مادرم هم که نگو 😑😑😑😑😑

بابام که داد و بیداد میکرد و مامانم کمی نمونده بود که بزنه سیاه و کبودم کنه 😑😑

منم هم که در حال گریه و خود زنی ،

اصلا یادش که میوفتم .... میخوام بمیرم 😑

فعلا اینارو یادمه شاید بازم یادم اومد :))) 


P : منم از همه کسانی که این پست رو میخونن دعوت به این چالش میکنم ، کار جالبیه :)))

خاطره ها زنده میشن :)))

P 2 : همه اینایی که تعریف کردم واقعی بودن و در اون لحظه به شدت عذاب آور ولی بعدا

خنده دار به نظر میاد یا ممکنه همچنان با یادآوریش عذاب آور :)))

 P3: یه کابوس دیگه هم دیدم که خانواده مجبورم میکنن به ازدواج اجباری که بهتره اونو دیگه

نگم 😑😑 چون واقعا عذاب آور ، کشنده و غیر قابل باور بود واقعا :// !!!

به قول آقای هاژ  محمود اصلا یه وضعی 😑😑😑

شاد باشید 

Miss shahtot 

Memory 17 ... کم خونی ، پرسپولیس و اولین خرابکاری توتک

کم خونی : 

در خانواده پدریم اکثرا از این بیماری رنج میبرن و قابل درمان هم نیست و باید کنترل بشه 

فقط ، اولین تاثیری که بر بدن میزاره احساس سرماست.. جوری که اغاب اوقات احساس میکنم یه تیکه یخ گذاشتن روی انگشتای دست و پام وهم اکنون که دارم این خاطره رو مینویسم

یه جوراب کلفت پوشیدم و سویشرت !!! اصلا هم گرم نیس :/

دومین تاثیر روی خواب و انرژیه که معمولا این چنین افرادی فوق العاده کم انرژین

سومین تاثیر  و بدترینش روی اعصابه .. جوری که جدیدا که نسبت به این بیماری بی توجهم ، خیلی بی  اعصاب شدم متاسفانه ... واقعا دست خودم نیست ولی سر کوچک ترین مسئله بهم

میریزم و عصبی میشم ( حالا شاید بُروز بدم شایدم نه ... که اگر صادقانه بخوام بگم ... بیشتر 

 نشون میدم )

در کل این که مامانم فهمیده که مشکل از کم خونی شدیدی که دارم ... چپ میره راست میره

فولیک اسید بخوردم میده و میوه و ... پدرم هم که شده بابا کبابی و همش کباب درست میکنه...

باید بگم که از جگر و ماهیچه و گردن و کباب ماهیتابه و ... بیزارم ، بازم کباب یچیزی ://

خودم هم به تغذیه ام بیشتر توجه دارم ( الکی مثلا :/ ) 

حالا هفته آینده باید دوباره ازمایش خون بدم که ببینیم چکار میشه کرد و ایا با توجه به

توصیه های دکتر بهترم یا فکر جدی باید کرد :))

شکستگی عینک : امشب همینجوری تو اتاقم نشسته بودم که دیدم خانوم توتک خرابکار ‌ اروم آروم وارد شدن ، یه لبخند بهش زدم که یدفعه نگاهم به دستش افتاد و دقیقا از این :)  تبدیل شدم 

به این :/  و بعدشم دعواکردن بچه ای که هنوز یک سالشم نشده ...

من عینکی نیستم ولی برای فاصله دور و کارای دقیق مثله سنتور میزنم و گرنه هیچی نمیبینم

در تمام مدتی که دعواش میکردم با چشمای گشاد بهم زل زده بود ، بعد از دو دقیقه ام بدون توجه به

من رفت بیرون ://  حالا قرار شده فردا ببریم عینک شکسته رو درست کنیم 


خانوم عین : شنا رفتیم ... چه قدرم خندیدیم ،فقط منتظر بودیم یکی یچیزی بگه و درکل یچیزی بشه بزنیم زیر خنده، بعدشم آبمیوه طبیعی ( جای همه خالی :) )

فقط رسیدم خونه دیگه واقعا جانی در بدن نداشتم ...و سرم پوکید چون عین خیلی پرحرفه

:/ منم وقتی پیششم متاسفانه یا خوشبختانه پرحرف میشم ://


سنتور : امشب برای اولین بار نتهارو روی سنتور پیاده کردم و زدم ... خیلی خوب بود خیللیییی...مامان بابا هم که دیگه نگو  :) شاید ظبط کنم بزارم :)

بابام سنتورو برداشته بود صدای ناهنجار تولید میکرد ...میگفت باید اعصابت رو قوی کنی

پوفففف ://///  منم فقط سعی میکردم به اعصابم تسلط پیدا کنم و چشمامو بسته بودم 😑😑


پرسپولیس :  امشب سه بر صفر برد از نفت :))))))))) بسی خوشحالیم :))))

بازی رو هم یه جاهاییش رو دیدم 


شاد باشید ... 

Miss shahtot 

Memory 16... مینویسم تا ابد در یادم بماند

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

Memory 15 ... خوابگاه و انچه بر من طی این دو روز گذشت


خوابگاه :

امشب پدرم یه جدول آورد که دانشگاه های علوم پزشکی رو رده بندی کرده بود از لحاظ رتبه وتیپ ... 

به ترتیب : دانشگاه تهران ،  شهید بهشتی ، اصفهان ، شیراز ، مشهد  و علوم پزشکی ایران که  تهرانه ،با مشاور که صحبت کردم میگفت با توجه به رتبه ات ، احتمالش هست که 

همین تهران ،دولتی قبول بشی اما شانس قبولیت تو علوم پزشکیه اصفهان و در کل شهرای

 دیگه مثله مشهد و... بیشتره؛

همه چی به شانست برمیگرده ( اگرچه من اصلا شانس رو قبول ندارم ، و به جاش به

 قسمت و خواسته ی خدا اعتقاد دارم )

خانواده ام با این که یک شهر دیگه برم موافقن و با خوابگاه هم موافقن ...

خصوصا مامانم که معتقده من به شدت لوس بار اومدم و برام نیازه که یکم سختی بکشم

که پخته تر بشم و خیلی چیزا رو یاد بگیرم .

از بحث وسواسی بودنه من که خیلی هم شدید نیست و بهتر شدم بگذریم، 

میرسیم به بحث غذا و لباس شستن و تمیزیه خوابگاه ، بازم اینا چیزی نیس که نشه درستش

کرد ، اما مهم ترین مسئله  برای من دوری از خانواده است 

من در کل این جوریم که احساساتمو زبانی بروز نمیدم و در عمل نشون میدم مثلا یکیو 

دوست دارم  در عمل ثابت میکنم ....در کل تو خودم میریزم البته معمولا.

وقتی بحث خوابگاه شد ، خیلی چهره ی خونسردی رو گرفتم و خودمو جوری نشون دادم که 

اصلا برام مهم نیست ... اما اصلا همین که به دوری از پدر مادری که هجده سال باهاشون بودم

و البته خواهرم توتک که به شدت دوسش دارم ،فک میکنم ... اصلا یه بغضی ناخودآگاه 

گلومو فشار میده...

بله این انتخاب ، علاقه و هدف من بوده ... فهمیدم که خیلیم سختی داره و تلاش زیاد میخواد

اما حالا شما فرض کنید به این سختیا دوری از خانواده هم اضافه بشه...

اما خب همیشه به خدا توکل کردم ، الان هم همچی رو می سپارم به خودش ،‌ شاید 

برای من نیاز باشه که سختی بکشم و کمی از اخلاقای بدم اصلاح بشه ...

شاید نیازه که ریاضت بکشم که بعدها بتونم مردمم رو درک کنم و بهشون کمک کنم .

توکل بر خودش :)


موسیقیاین  روزا سنتورم شده یار و یاور و دوستم ، هر وقت که ذهنم مشغول میشه

نت خوانی میکنم و میزنم.

روز یک شنبه با استاد کلاس داشتم ... با این که خیلیم از من بزرگتر نیس ( فکر کنم شش هفت سال )  دائما میگه دخترم ... یا عمو جان :// ... ولی خیلی مهربونه ، یاد روز اعلام 

نتایج افتادم که یک ساعت قبلش پیشش بودم و به سختی تمرکز میکردم ! اونم درک کرد و زودتر کارو جمع و جور کرد ... 

یه دو صفحه ای نت داده باید روی سنتور تمرین کنم و به نظرم برای سومین جلسه داریم عالی پیش میریم ...اون دو صفحه رو هم باید حفظ بکنم :)

امروزم اون سنتور خاک خورده توی انباری رو که تمیزش کردم ، بردم که کوک کنه ولی جعبش خرابه .... اگر واقعا موسیقی رو دوست دارید و امکانش هست حتما برید ،کلی روحیه رو شاد 

میکنه :)

غذا پختن : دیروز به کمک پودر کیک شکلاتی زر کیک پختم ( عجب زحمتی !!) ولی خوب شد،

امروزم ناهار پختم ... خیلی کار وقت گیریه :/ ولی انصافا باحاله و دوست دارم :)


خانوم عین :دوست صمیمیه ... امروز بهش زنگ زدم ببینم چکار کرده ، گفت میمونم سال بعد ‌، پرسید نظر تو چیه ؟؟ بهش گفتم ببین مامان بابات چی میگن و در کل اگر واقعا هدف 

داری بشین و البته اگر در خودت میبینی که بازم میخونی ، کاری نکن که سال بعد بگی ، شاتوت ای کاش همون سال پیش رفته بودم و یه سال از عمرم الکی رفت ...

در مورد عین جان ، بهترین دوستم بوده که تاحالا تونسته اخلاقای منو تحمل کنه :/

خیلی خوش اخلاقه و اهل مسافرت و مهمونی ... کلا نقطه ی مقابل منه از هرلحاظ

و برام جالبه که این همه سال دوستیمون دووم اورده ( ماشالله ! )

انگار که خانوم میم هم میمونه ... فردا با عین عزیزم قرار گذاشتیم بریم بیرون البته اگر تنبل بازی در نیاره.

رانندگی : ثبت نام کردم بیست و هشتم شروع میشه ... خدا خودش بخیر بگذرونه .

ولی سر جمع فک کنم ده باری اومدم رفتم تا ثبت نام کرد ...پوکیدم واقعا :/ هر دفعه یه اشکال


امیدوارم شاد باشید :) و موفق :)

 + به زودی انتخابامو وارد میکنم... احتمالا فردا یا پس فردا... 

دعا فراموش نشه :)

Miss shahtot 

قالب جدید :)

قالب رو عوض کردم ،

با تشکر از آقا رضا نویسنده وبلاگ ، قالب رضا ----» آدرس :)

قالب های زیبایی دارن سر بزنید :)


 P 1  :

 این یکی بهتره یا قبلی ؟؟ 

:))))

Memory 14 .... صحبت با مشاور و زنده شدن علاقه و انگیزه ۱۲ ساله ...

کاش میشد که باران میگرفت

زندگی در جسم من جان میگرفت

این سرآشفته از سردرگمی

کاش یک لحظه آرام میگرفت

زندگی استاد نازک بینی است

بر من اما کاش آسان میگرفت ... 

# ناصر عظیم پور 


امروز با مشاور حرف زدم صبح ...از مزایا و معایب  علاقه ام ، پزشکی ، دندانپزشکی و داروسازی گفت .. در کل انگیزه ی دوازده ساله تحصیلم داره برمیگرده ...

چند تا سایت خوب هم در مورد انتخاب رشته پیدا کردم  ، دوستان عزیزم که قصد انتخاب رشته دارن ، حتما مراجعه کنن، و مطالعه کنن .. خیلی اطلاعات خوبی راجع به رشته های مختلف داده


سایت تبیان 

http://www.reshte-farzanegan2.blogfa.com.  ------¢ 

  این عالی بود ولی خیلی توضیحاتش کم بود


http://konkur.in/1404/معرفی-رشته-های-دانشگاهی-پزشکی-و-غیر-پزش.html ---¢

این هم عالی بود ولی طولانی تر 


در کل دارم به نتیجه های خوبی میرسم و البته بین دندانپزشکی و پزشکی هم شک دارم.

بابام میگه دارو هم خوبه ..ولی من اصلا علاقه ندارم

اگر واقعا بخوام بعدا تخصص جراحی بخونم خب دندانپزشکی نمیرم ... ولی بعد از جراحی قلب 

به دندانپزشکی علاقه دارم :))

ممنون میشم اگر کسی اطلاعاتی در مورد معایب و مزایای رشته های مختلف داره ، به من 

بگه ... حتی در حد یک جمله... اینم بگم مهمترین نکته در پزشکی ، روحیه ی پشتکار و سخت کوشی و 

البته دلسوزیه :))) اولین نکته ای که هر جا و از هرکس شنیدم ..


تشکر  p :    از آقای محمدرضا نویسنده وبلاگ آسمانم   تشکر میکنم که برای دومین بار یکی از پستای من رو جز پست های فاخر هفته معرفی کردند 

پست سفر به اصفهان  ۲ 

:))

Miss shahtot


Memory 13.... ناراحتی پدر و مادر از شاتوت

 

 خونه در سکوت فرورفته ...پدر روی مبل نشسته و به سقف خیره شده

نگاهی میندازه به من ...

بابا  : شاتوت ! به اندازه یه دنیا از دستت ناراحتم :/

 اون زمان درس میخوندی میگفتم درس میخونی.. بعد از کنکورت گفتم میخوای استراحت کنی... چرا به خودت اهمیت نمیدی ؟؟ چه وضع تغذیه اس ؟ چرا خوب غذا نمیخوری ؟

چرا پیاده روی نمیری ؟؟ چرا استخر نمیری ؟ چرا انقدر کم میخوابی ؟؟؟ چرا به فکر خودت نیستی ؟    :////

مامان در حالی که از صدای پدر فهمیده خبریه ... میوه به دست میاد پذیرایی.

مامان  : راست میگه اینا به کنار .. روابط اجتماعی صفر 

مهمون میخواد بیاد انگار نه انگار..خانوم خودخواه بار اومده دست به سیاه و سفید نمیزنه... من نمیفهمم تو از جون کتابا چی میخوای ؟😐😐

مگه فقط کتاب خوندنه ؟ نباید در عمل به کار بگیری ؟ به فکر خودت باشی ؟

 

و ... من که هرگز توان تحمل این حرفا از پدر و مادری که همیشه سعی کردم رضایتشون رو 

جلب کنم نداشتم ...میزنم زیر گریه :((( ... من  واقعا لوس نیستم  اما واقعا تحمل دلخوری پدر و مادر رو ندارم ...

با گریه و هق هق : یدفعه بگید من اصلا دختر خوبی برای شما نیستم :(( یدفعه بگید

من هیچ کاری نکردم و هیچ ویژگی مثبتی ندارم ... اصلا برم بمیرم :((  

 

پدر در حالی  که از گریه من دست پاچه و هول شده ( چون من خیلی کم پیش میاد گریه 

کنم دیگه چی بشه ) دست به دامن توتکی میشه که از گریه من گریه میکنه :

عه عه !! چرا گریه میکنی؟؟ شاتوت ببین توتکم ناراحته ...

گریه نکن و بعد هر دو شروع میکنن از ویژگی های مثبته من گفتن و همراه با اون نصیحت های

زیاد برای ویژگی های منفی...

P 1 : حرفشون درسته و من قبول دارم که از خودم غافل شدم ... البته خودشونم یه تقصیرایی

دارن ... 

 در مورد کمک حالا قرار شده من از فردا یاد بگیرم ناهار درست کنم :// .... 😭😭😭

برای ورزش هم که پیاده روی رو دوباره شروع میکنم و از شنبه استخر هم شروع میشه،

دیگه فقط پروانه مونده ...

در مورد روابط جتماعی هم دارم  در حد توانم تلاش میکنم و عرق میریزم :/  !!

در مورد خواب هم از امشب نیم ساعت نیم ساعت تلاش میکنم زودتر بخوابم .. البته خود ورزش اینارو درست میکنه ..

در کل من و اخلاق و رفتارم و تغذیه و ورزشم  برای درست شدن کار زیاد داره .. اینم خودم فهمیدم :(((

خانواده ام هم تلنگری زدن ..و احترام واجبه باید کار کنیم رو خودمان :)))

 

P 2 : وقتی رفته بودم اصفهان ( به به :)) ) تو راه یه مجتمع وایستادیم این آهنگه رو گذاشته بود ، اصلا نا خود آگاه یه حس خوبی به آدم میداد و من کلی آرام شدم 

من رفتم پرسیدم اسم آهنگو از مغازه داره با کلی خجالت... بعد تا اومدم دان کردم

حالا غیر مجاز بودن و مجاز بودنشو نمیدونم ... چون فرقشونو نمیفهمم

اگر غیرمجازه که البته فک نمیکنم ،، شما به بزرگی خودتون ببخشید :))))


از مسعود صادقلو و مهدی حسینی

آهنگ رفت :) .....

 

P 3 :  

Memory 12.... اسطوره ی من .. دایی میم :))


در زندگی همه ما انسان هایی وجود دارن ، که من نام این انسان هارو 

اسطوره گذاشتم

انگیزه ی زیادی برای نوشتن در مورد اسطوره زندگیم دارم...

کسی که مثل آدم های زندگیه من همیشه نیست اما وقتی هست ، وجودش

سراسر آرامش و اطمینان قلب منه ...

کسی که شاید بالاترین پست و شغل رو داشته باشه اما من بی شک میگم، 

فارغ از پست ، مقام و شغلی که داره انسانی بی اندازه شریف ، 

بزرگ و با اصالته ...

این شخص دایی میم منه ... بزرگ شاتوتا :))

وقتی این انسان رو میبینید اولین چیزی که ذهنتون رو به خودش معطوف

میکنه ...

چهره ای آرام ، با وقار و متواضع

صدای دلنشین که آرام آرام واژه ها رو بر زبان میاره

انسانی که دوست داری ساعت ها به این چهره ی نورانی و نجیب خیره

بشی...

و البته لبخندی نجیبانه که اکثر اوقات بر چهره اش میبینید 

یک رفتاری کاملا معمولی با همه داره ... اما در عمل ... با محبت ترین ، غیورترین و با توجه

ترین انسانه ...که به تو ثابت میکند که من حواسم به تو هست 

در کل 

اسطوره زندگی من همچین ادمیه ... تنها بدی که داره اینه که همیشه 

نیست 


P1  : عصر گوشی مامانم زنگ خورد ..

مامان : شاتوت ببین کیه ؟؟

من در حالی که از فرط تعجب در بهت به سر میبردم  : مامان !! داییه !!

بعد فهمیدم زنگ زده بوده که ببینه من چکار کردم ! و به نظر من این

برای دایی میم من که اصلا و ابدا نه به کسی کار داره نه توجهی میکنه 

خیلی عجیب بود !!

من بی نهایت دوسش دارم اما همیشه احساس میکردم من براش فرق چندانی

با بقیه نوه ها ندارم و به من همون قدر توجه داره که به بقیه داره

اما امروز فهمیدم که نه ... حواسش به من هست :)

P2 : خلاصه حرفاش ...

علاقه شاتوت مهمه اما هیچکسی به اندازه من پدر شاتوت رو نمیشناسه

به شاتوت بگو به انتخاب پدرش اعتماد کنه .. شاتوت هنوز بچه اس اما

پدرش با خلقیاتش آشناس :)

و انتخاب پدر چیزی نیست جز پزشکی برای روحیات و خلقیاته من ، طی صحبت هایی که امشب با هم داشتیم..

اما نمیدونید چه قدر با حرفاش ارامش و قوت قلب گرفتم !

ا بازم من  فکر میکنم و مشورت میگیرم   و نمیزارم که اشتباهی تصمیم بگیرم :) 

یه سایته خوبه راهنمایی برای انتخاب رشته هم پیدا کردم :)

ممنون میشم کمک کنید :)


P3 : اسطوره زندگیه شما چه کسیه ؟ اگر ندارید ، دنبالش بگردید 

حس خوبی به انسان میده ...

اسطوره من الگوی من نیز هست :))

Miss shahtot



Memory 11...انگیزه ی فراوان برای فریاد از روی خوشحالی :)))

خوشحالم خخخییلییی :))))

ای کاش میتونستم برم روی کوه از خوشحالی فریاد بزنم 

این حرفا از شاتوت خونسرد بعیده اما خیلی انگیزه دارم واسه جیغ کشیدن



خدایا ازت متشکرم که نتایج دوازده سال تلاشه منو دیدی :)))

تمام اون از خواب زدنا و مهمونی نرفتن ها ....

تمام دویدن ها...

و به اون  تلاش های توام  با بی علاقگی چند ماه اخیر نگاه نکردی :))

تمام تلاش هایی که بدون حتی یک کلاس کنکور و آموزشگاه و ... بود 


امروز مفهموم گریه از سر شوق رو فهمیدم و چه قدر خوشحالم که 

خانواده ام هم خوشحالن :))) 

دستانم از خوشحالی میلرزه واین متن رو چند بار نوشتم از بس غلط املایی

داشت


P 1 : گفت و گوهای من و مادرم :

 مامان :  بیا رتبه ات هم اومد باز بگو نمیخوام پزشکی رو 

حالا چه بهانه ای داری ؟؟

من : نداشتن علاقه !!  همراه با لبخند :))


حالا قرار شده منو ببرن با مشاور حرف بزنم ... این چند روز باید خوب فکر

کنم که آینده ام نشه مثله اون کسی که فقط به خاطر اسم رفت یه رشته و 

بعد ولش کرد ... الانم بیکاره

شایدم پزشکی رو انتخاب کردم به خاطر این که از همون اول هم همین هدف

رو داشتم و به نیت همون وارد این رشته شدم اما ....

نمیدونم ... واقعا در سردرگمی به سر میبرم 

این چند روز پستایی راجع به انتخاب رشته میزارم از شما هم کمک میخوام

:)))

 Miss shahtot

 وباز هم رتبه چیزی است شخصی ... با تشکر :)

 و باز هم ججججییغغغ دسستتتت وای خخخخخ


Memory 11 ... شرمنده نشود


مسافرت با تمام خوبی هاش تموم شد ...

سفر خوبی بود با تجربه های جدید ، در راه برگشت سرم رو روی پشتی صندلی گذاشتم و 

نا خودآگاه چشمانم بسته شد ...‌تمام رویداد هاواتفاق هایی که امسال برام رخ داد ...

تمام دویدن ها و تلاش های من ...

تمام  خونه نشینی ها و مهمونی نرفتن ها...

تمام گفت و گوهای من و بابام و مامانم برای این که متقاعدشون کنم ، خودم میتونم 

بدون هیچ کلاس کنکور و آموزشگاهی و حتی مدرسه ای بخونم و نتیجه بگیرم ...

تمام تنهایی های من که با کتاب و ... پر شد و من بودم و خودم و یک اتاق چند متری با

یک پنجره ی مشرف به مقبرة الشهدا ، که گاهی مینشستم و نگاه میکردم و 

آه میکشیدم...

این که چرا تنها بودم چند علت داشت ... خودم که نخواستم کلاسی برم  و البته دوستی هم نداشتم که بخوام باهاش باشم 

، مادرم که بعد از به دنیا اومدن توتک به شدت افسرده شد و نتونست تهران بمونه و رفت ...

پدرم که به هوای مادرم رفت ... وقتیم که بود هیچ وقت نبود برای من ...

کار کار و کار

بگذریم ...

همین طور که خاطراتم ، تمام شب بیداری ها ، تمام بیماری هام ، تمام تلاش هام و طعنه شنیدن

ها از جلو چشمانم رد میشد ...

به نقطه ای رسیدم به نام آغاز اشتباهات... شاید اشتباه من همین خونه نشینی ها و فشار اوردن ها باشه ... شاید چون من آدم تنوع طلبی هستم  برعکس شرایطی که میگذروندم یعنی ،

یکنواختی ...

هر چه که بود باعث شد ماه های آخر .. تلاشم کمتر بشه، میخوندم اما نه با علاقه ،

تلاش میکردم نه با انگیزه قبل...


هر چه که بود تمام شد و من ، شاتوتی که از اول ابتدایی با انگیزه پزشک شدن درس خوند

طی چن ماهی که گذشت فکرای جدیدی رو در ذهنش داره پرورش میده ...

مامان و بابا از این فکرا باخبرن و به خودم سپردن اما خانواده ها اگر بشنون بی شک 

سکته میکنن از فرط تعجب .... پارمین فکر میکنم دارم به سرنوشتت دچارمیشم!!!

چه قدر تشابه بین زندگی ما !!! البته من هنوزم مطمئن نیستم و دارم هنوز که 

هنوزه تحقیق میکنم راجع به رشته ها اما ....


در کل به قول یکی از دوستان ، اعلام نتایج از رگ گردن به شما نزدیک تر است ....

خدایا  تنها خواسته ی من ... 

هیچ کس رو شرمنده پدر و مادرش نکن 

و امیدوارم همه نتایج زحمات رو ببینن


P1 :  از دیشب دارم ، موسیقی تمرین میکنم ...

سعی میکنم با هر ضرب ، فراموش کنم دغدغه ها و نگرانی واسترسم رو 

دو ر می فا ....

P2 :

چرا شاتوت رو که بالای وبم در نوار بالایی است رو بخونید اگر دوست داشتید

پاسخ به سوالتون که شاتوت یعنی چی ؟؟!


P3 : به بعضیام باس گفت ... رتبه ما چه خوب چه بد چه عالی ...

مثله مسواک وسیله ای است شخصی :)) همین 


برام دعا کنید ... که خدا اون چهار سال که چه عرض کنم دوازده سال عرق ریختنو ببینه

نه اون چن ماه تلاش با بی علاقگی !


Miss shahtot 


این عکس نوشته ی من هم درد ودل من با .....


Memory 10....سفر به اصفهان ۲ ... اصفهانی ها مردمانی آرام و خون گرم و مودب


می خواستم در طی چند پست خاطرات امروز به همراه سی و سه پل 

رو بزارم اما دیدم حالا که خوابم نمیبره کلش رو بزارم

انصافا برای این پست خیلی زحمت کشیدم ... پس اگرچه طولانیه .. اما حتما

همه رو بخونید و نخونده نظر ندید :)))) امیدوارم لذت ببرید 

اصلا فکر نمیکردم یک شهر انقدر جاهای دیدنی داشته باشه ،

صبح اول چهل ستون رفتیم ، هوا امروز گرم تر شده بود و البته عطسه های

پی در پی من که بخاطر حساسیت به فصل بهاره هم شروع ،

چهل ستون خیلی جای سرسبز و زیباییه ، علاقه چندانی به تاریخ ندارم اما

امروز با خودم گفتم ، حالا که من دارم این همه عکس میگیرم چه بهتر که

اطلاعاتی هم بهش اضافه بشه ...

در ابتدا با این نما روبرو شدم 


و البته داخل آب پر از ماهی های سیاه بود که برا خودشون شنا میکردن و دل مارو آب میکردن 

در فضای بیرونی دور تا دور عمارت هم یکسری بنر هایی متصل کرده بودن که آیات قرآن رو به سه زبان نوشته بود .

ان الله لا یحب مختارٍ فکور ،

خداوند انسان های متکبر و فخر فروش را دوست نمیدارد ،

تنها جمله ای که یادم موند ،

بعدش هم درابتدا حوض مرمر بود و بعد تالار آینه ... تالار آینه 

در ابتدای تالار اصلی و بعد از تالار هجده ستونه و دو ستون در این تالار 

قرار گرفتن.. علت نام گذاری به خاطر وجود آینه های قدی و یک سری آینه

های کوچیکه که در اطرافشون منبت کاری هایی از جنس طلا و.. است

سقفم که آینه کاری شده بود 


این هم یک مدل اینه 


و بعد هم وارد تالار اصلی شدیم که پر بود از نقاشی های زیبا که 

هر کدوم یه تاریخی و علتی پشتشون بود 

برای مثال این که میبینید ، مجلس پذیرایی شاه عباس اول از ولی محمدخان ، یعنی فرمانروای تاکستان ، که به منظور استرداد حکومته از دست رفتش

به شاه صفوی پناهنده شدهبوده که خب شاه عباس اول هم از ایشون حمایت

میکنن ... که نشون دهنده ی ارتباط ایران و ترکستان زمان شاه عباس اول

هست 



و یه مدل نقاشی دیگه هم بود مثلا که جنگ بین شاه عباس اول و شیبک خان

ازبک ،فرمانده ازبکستان ،که البته شاه عباس اول پیروز میشه



این عکسی هم که میبینید ... قران مجید با خط کوفی نوشته شده و متعلق

به قرن چهارم که برام جالب بود


این هم نمایی دیگه از باغ چهل ستون درختان چند صد ساله

بعد از اون هم اول یه سر بازاری که میخوره به عمارت عالی قاپو رفتیم

و بازارمس گر ها... یچیزی اضافه کنم اونم اینه که وقتی رسیدیم یه سری ماشینا بودن مثله درشکه و مارو دور میدون چرخوند و منم از مسجد 

جامع عالی قاپو و حوض وسطش عکس گرفتم خیلی جالب بود


بعدشم رفتیم یه سر بازارش و من یدونه دست بند از جنس مس که متعلق

به ماه شهریوره گرفتم و گردنبند ست با دست بندی که تو چهل ستون خریدم و خاتم کاری شده بود که توی یه پست دیگه میزارم 

این عکس دومی رو ... از پیرمردا اجازه گرفتم که حین کار ازشون عکس 

بگیرم و اونام ژست گرفتن :)) اون پیرمرد بالایی رو :)))


آقا خدایی این آفتابه رو ! :///

به چه درد میخوره واقعا ؟؟؟

راستی تا یادم نرفته ، حسوم چیست ؟؟..... وسیله بزای افزایش آهن که در غذا میندازن



مامانم که گفت پاش درد میکنه ، توتکم از اسب میترسه بنابراین منو بابام

تنهایی سوار درشکه شدیم... اولش این اسبه رم کرده بود منم میترسیدم

بعد این مسئولش هی میگفت خانوم نترس ، زود سوارشو ://

بعدش میگفت این اسبه شیطونه داره بازی میکنه :// منم همچنان هر لحظه احساس میکردم هر لحظه امکان داره که بیوفتم چون کج بود به نظرم،

پیرمرده هم چنان از اسبش تعریف میکرد که انگار عشقشه :// خخخخ

اینم اسبی که سوار شدم 


بعدشم که رفتیم عمارت عالی قاپو 

این نمای ورودیشه ....


وقتی که رفتیم داخل ، یه جایی رسیدیم که فک کنم محل استراحت بوده

و البته بازهم گوشه نشینی درویشان ... که البته الان تبدیل شده بود به 

محل استراحت جوانان 



بعد از گذر از داخل و بالارفتن از تعدادی پله رسیدیم به بخاری دیواری، 

که از جنس گچ ساخته شده بود و البته کنارش یک سری طاقچه هایی بود 

که مردم میشستن سلفی میگرفتن....



 در واقع این قسمت ها سالن ها و فضای انتظار بوده که وقتی خدمت شاه فراخونده میشده در 

هر یک از این قسمت ها منتظر میشده

یه چیز جالبه دیگه راه پله های مخصوص شاه بود که به نظرم خیلی زیبا کاشی کاری 

شده بود


بعد از بالارفتن از پله ها رسیدیم به ایوان عمارت که میخورد به سالن پذیرایی و بعد دوباره سالن پذیرایی میخورد به یه ایوان دیگه

از خود ایوان ها و سالن پذیرایی نمیشد عکس گرفت چون مردم زیادی بودن و خب تو عکس می افتادن ، اما از فضایی که هر کدوم از ایوان ها به اون مشرف میشدن عکس گرفتم ... عکس اول ایوان اولی که وسطش حوض سنگی قرار داشت و در حال باز سازی بود عکس دوم هم ایوان بعدی

 

اسم مسجده رو یادم رفت .... چی بود ؟؟( استیکر فکر )

میرسیم به قسمت جذاب ماجرا ،

من دیدم نوشته تالار موسیقی بعد فلش زده بالا منم که عاشق موسیقی و 

سنتور و ... به بابام گفتم بریم ، حاضرم قسم بخورم نزدیک دوهزار تا

پله با عرض زیاد بالارفتیم و من واقعا به نفس نفس زدن افتادم 

ولی ارزششو داشت و من واقعا وقتی رسیدم هاج و واج به این همه استعداد

و هنر ایرانی بالیدم ... کل سالن رو شبکه شبکه هایی از شکل تار و تنبک و..

ساخته بودن که میگن چن تا علت داره یا این فضا ها صرفا جایی برای نگه داشتن ظروف بوده

بعضی میگن فقط جنبه تزئیناتی داره اما گروهی میگن کلن این طبقه جایگاهی برای نواختن ساز ایرانی بوده و فضایی اکوستیک ایجاد کرده


 

جای استاد گلپایگانیه عزیزم خالی ... که بیاد این جا ساز بزنه و کیف

کنیم کمی ...



P 1  : 

 در کل روز خوبی بود و ماجراها داشتیم یه بار من گم شدم نزدیک بود بزنم زیر گریه یدفعه بابام ... شب دوباره رفتیم بیرون خواستیم آکواریم ببینیم

که واقعا شلوغ بود و فک کنم اگر میموندیم به حول قوه اللهی صبح میرسیدیم

پس گذاشتیم فردا ....


P 2 :  یک چیزی بی اغراق .. در برخورد با مردم اصفهان در موقعیت های مختلف فهمیدم که اول این که بسیار مودب هستن و دوم این که مردم آرامی

هستن چه در رفتار چه در رانندگی ، و کمتر از تهرانیا از بوق زدن استفاده

میکنن... در ضمن خون گرم و مهربان هستن و ادم در برخورد باهاشون احساس معذب بودن نمیکنه :)) این شهره پرترافیک و زیبا رو  در کل دوست داشتم 

P3 ( خنده دار) : شب رفتیم بستنیه پل .. اگرچه قیفه مخصوص بستنی نداشت

اما بستنیاش تازه و خوشمزه بود ... میخواستم بستنیم رو تحویل بگیرم

که یدفعه ریخت رو مانتوم :/// یه خانومه هم زحمت کشید بیچاره

هرچی دستمال داشت داد ... بابام هم مخلوط خورد :))

بابام هم که هی فرت و فرت لای آسانسور گیر میکنه ( دارم سعی میکنم

نخندم :))) .......خخخخخ ولی نمیشه ، تازه یه بارم فلاسک رو شکوند😂😂)

ما خودمون آسانسور داریم اما این جا آسانسوراش زود بسته میشن😂😂

فعلا تا خاطره ای دیگر ... شاد باشید 

Miss shahtot

Memory 9.... سفر به اصفهان ۱ و پل ... اندکی گردش :)

 نیمه شب است.... 

همه جا در سکوت فرو رفته و شاتوت گوشه دنجی از این کره خاکی ، در حالی که از پنجره به خیابان خیالی نگاه میکند ، خاطراتش را مرور میکند ؛

اصفهان رو دوست دارم ، انرژی خوبیو به من منتقل میکنه ، یه سری از شهر ها

هستن ، ادم احساس غریبی میکنه و در کل احساس افسردگی و کسلی، 

اما اصفهان با شلوغیاش با خیابونای پرترافیکش( مثله تهران ) احساس زندگی و زنده بودن رو القا میکنه ، احساس تکاپو و شور 

امشب پنج شنبه بود و عید ...خیابونا شلوغ بود و مردم همه تو پارک و کنار

سی و سه پل و .. اطراق کرده بودن ، جای سوزن انداختن نبود :))

چیزی که برام جالب بود اینه که ، خیلی از جوونا و پیرمردا رو دیدم که در

خیابونا و پارک و ... دوچرخه سواری میکردن و منم حسابی هوس کردم :)


عصر رفتیم پل خواجو ( املاش درسته ؟ ) ... من که جدا از مامان بابام راه افتادم رفتم جلو جلو 

و از این ور میگشتم ، میرفتم اون ور ؛ اصلا انگار نه انگار که کسیم هست :/

اول رفتم روی پل و شروع کردم به عکس گرفتن ، راستش من موبایلم زیاد

دوربینش با کیفیت نیست ... و به نظرم مهم ثبت خاطراته نه کیفیته

عکس ، این عکسو میزارم ، اگر کیفیتش بده ببخشید


بعدش دیدم عه ! یکسری اتاقک اتاقک داخل پله که فک کنم

محل گوشه نشینی درویشان و دورهم نشینی عشّاقان است .. بععلله

ما هم رفتیم از بالا به فضای روبرو نگریستیم و به حال زاینده رود

خشکیده غصه خوردیم و البت کمی هم زیر چشمی عشاقان ودرویشان را نظاره کردیم :))))



در ضمن سه جوان خوش صدای ِ خوش استعداد به ترتیب آهنگ میخوندن و

مینواختن و بسی لذت بردیم :) شما تصور کنید این فضای زیبا در هنگام

غروب خورشید به همراه شنیدن آوازی زیبا ،.. واقعا دل نشینه :)

و البته چیزی که خیلی آزار میداد خشکیه زاینده رود بود :(((

این هم نمایی دیگر ... بابت بی کیفیتیه عکسا بنده ی حقیر را عفو کنید

حالا انشالله موبایل مامان شاتوت رو بر میدارم 


من دارم از تو عکس دست تکون میدم ، چشم بصیرت میخواد ،

یه نکته بگم ، با خودم قرار گذاشته بودم دیشب اگر منو مجبور کردن خانواده

که برم حتما مسافرت ... همش اخم کنم و غرغر که خوش نمیگذره ، اما خود به خود فضای مسافرت و با خانواده بودن روم اثر گذاشت

و البته اگرچه در ابتدا زوری لبخند میزدم ، اما بعدش دیدم از ته دلم دارم

میخندم ، پس زوری و مصنوعیم شده لبخند بزنیم بعد میبینیم که واقعی 

میشه :))) و البته واقعا مسافرت در تغییر روحیه اثر میزاره ،

شب که تو ماشین بودیم و دور دور و اهنگ شاد گوش میکردم خود به خود

به تمام عالم و آدم لبخند میزدم  :)) و کلن حالم بهترشده بود هر چند موقت !! برای دو روزم که شده میخوام شاد باشم

و فراموش کنم چیشد و چی نشد .. چیکار کردم چکار نکردم و کمی لذت ببرم

بازهم هر چند موقت ! نمیدونم ....


P1 : نت مجانی :))) خخخ

P2 :  بخاطر توتک نتونستیم امروز زیاد جایی بریم ... البته بابا هم خسته 

بود ولی ایشالله فردا بیشتر قراره بگردیم 

P 3 : مجازی بدی داشته باشه یه خوبیایی هم دارم و صبح با خوندن 

کامنتا از این :'(   تبدیل شدم به این :-)  و کلی حالم بهترشد

ممنونم بابت انرژی خوبتون 🌸🌸

P4 : 

عیدتون مبارک :)) . تولد امام رضا هم مبارک :))

 حتما باید یه پست راجع به این موضوع بزارم

 شاد باشید :))



Memory 8 ... درد و دل شاتوت :(


این چن روزه فهمیدم ، آدمی به شدت منزوی و گوشه گیری شدم 

این که از کجا فهمیدم قضیه داره ، 

برمیگرده در ابتدا به اون جایی که پسرخاله بنده تولد یک سالگیه فرزندشون

رو جشن گرفتن ، و همه رو به صرف شام دعوت کردن روز دوشنبه این هفته؛

منم به اتفاق مامان شاتوتی و البته توتک رفتم

از اول تا اخر مهمونی مثله این ماتمزده ها به مهمونی نگاه کردم و طرف 

هیچ کس هم نرفتم ؛ در آخر هم خمیازه کشان از مامان شاتوت خواستم که

برگردیم ... و البته رفتار مادربزرگه اون بچه هم برای غیرقابل هضم بود، 

چون همش بالا پایین میپرید و برای بچه ای که تازه یک سالش شده آهنگ

تولدت مبارک میخوند :// 

و از اون بدتر چن تا آدم خرس گنده ، گوشی بدست از  این بچه فیلم میگرفتن

و به قول یکی از دوستان ذوق مرگ میشدن ://

حالا یا من مشکلی دارم یا اونا ... در کل از اول تا آخر صم بکم به بقیه نگاه میکردم... این برای دوشنبه


حالا قضیه دوم برمیگرده به مسافرت رفتن به اصفهان :// 

که من به شدت مخالفم و دوست دارم همین تهران باشیمو تهرانگردی ،

بکنیم ، اما خانواده شاتوتی با من قهر کردن و تهدید که اگر بخوای کنسل

بکنی ،،، تو خونه میشینیم و در و دیوار رو نگاه میکنیم و البته اینترنت بی 

اینترنت و تو اتاق نشستن هم ممنوع :///

حالا من میگم اقا الان برای من زمانه حیاتیه من میخوام فکر کنم کمی ، ارامش داشته باشم ... متوسل بشم به امامزاده ها 

ولی انگار نه انگار و میگن تو همیشه آدم بهانه گیری بودی و بسه این همه

خونه نشینی و در خود فررفتن...


لذا از شما خواهش مندم اگر با توصیفات اینجانب به این نتیجه رسیدید

که من فردی هستم منزوی و گوشه گیر و تنهایی دوست :////

راهکاری را پیشنهاد دهید برای فرار از این خصلته بد ، اگرم که نمیدانید 

لااقل بگویید ... من چیکار کنم ؟ اصفهان برم یا همون خونه ؟ :/

اصلا مسافرت خوش میگذره ؟؟ یا بپردازم به همون امر عبادت و نزدیکی

به پرودگار ؟؟

مسافرت چی هست اصلا؟؟


P1 : البته این تقصیر خودشون هم هست مخصوصا بابام که هر دفعه من گفتم بیا جایی ، بیا مهمونی نیومد و منو و مامان و  توتک رو تنها فرستاد :(((

و این که به هر شکلی منو تنها گذاشتن ... در تمام لحظه های زندگیم 

باید خودم میبودم و خودم ...مشکلات هم اکثرا خودم حل میکردم،،،

در کل ما خیلی از هم دوریم ، اصلا نمیتونیم وجود همو تحمل کنیم

از کی انقدر از هم فاصله گرفتیم ؟؟

از کی انقدر من در خودم فرو رفتم و دورم پیله کشیدم ؟ از کی انقدر منو

به حال خودم گذاشتید ؟؟ :(

حالا انتظار دارن من منزوی نباشم ://

# درد و دل

Miss shahtot


Memory 7 ... باید صبر کنیم آدما خوده واقعیشون رو نشون بدن


در گذشته این جوری بودم که تا با یکی روبرو میشدم ،سعی میکردم

سریع بشناسمش و بفهمم در کل چه جور آدمیه ؛ همین عجله من باعث میشد که اغلب موارد حدسم اشتباه از آب در میاد و ضربه

بزرگی بخورم... همون طور اشتباهی که در مورد خانم سین داشتم

و دقیقا ضربه اش رو هم خوردم و زندگیمو تباه کرد ،

دیشب برام یه پیغامی اومد که خیلی برام جالب بود و دقیقا 

ارتباط زیادی داشت با این اشتباه من :

برای شناختن ﺁﺩﻣﻬا

ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ،

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ، ﺫﺍﺕ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ

ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ

ﻭ ﺗﻮ ﻣﯿﺮﻧﺠﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ

ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺗﻬﺎﯼ ﻋﺠﻮﻻﻧﻪ ﯼ ﺯﻭﺩ ﻫﻨﮕﺎﻣﺖ ...

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ

ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ،ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻧﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ

ﺯﻣﯿﻨﺖ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﯼ...

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻦ

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺎﺿﯽ است.


میخوام بگم از نظر منه شاتوت ادما دو بعد دارن یه بعد همون بعدی که سعی دارن نشون بدن یه  بعد اون بعدیه که در طی زمان خودشو نشون میده ، شما عجله نکنید !! اجازه بدید زمان بگذره و اون وقت

همه خوده واقعیشون رو نشون میدن

اون وقته که مشخص میشه کی واقعا دوست و دلسوزه شماست کی

واقعا دشمن شما !

کی واقعا با سواده و کی در پوست انسان های باسواد فرو رفته، 

چه کسی رو واقعا باید دوست داشت و نسبت به چه کسی بی تفاوت

بود ؟!!

واقعا باید برای چه کسی ارزش و احترام قائل شد ...

P1 : مصداقه بارزشم همین بنده ی حقیره که در حقش جفا شده و 

چپ میرن راست میرن میگن شاتوته بداخلاقه بی اعصاب ://

خب شاید این بعدی باشه که نشون میدم ،بعدی که مخفیش کردم

خوش اخلاق باشه !!!  :)))  ( گرچه بعید میدونم :// )


P2 :  امروز با مامان شاتوت دعوام شد و بعدشم با باباشاتوت :/

البته الان آشتی هستیم ولی قضیه اش رو باید حتما بنویسم.. یادم باشه


برای خودم این جا مینویسم : ای کاش این قدر زود با خانوم سین و آقای ح صمیمی نمیشد . :((

ای کاش زود باهاشون قاطی نمیشدم.. ای کاش فقط به ظاهر

و اون چیزی که فقط بر زبان میارن توجه نمیکردم ، به چرب زبونی و..

البته برای من .. ای کاش های زیادی وجود داره، 

خودم کردم که لعنت بر خودم باد ، خودم با دستای خودم زندگیمو

تباه کرده هعییی :(((

من گناه دارم .. من هنوز شاتوته جوانم ، نرسیدم ، بدمزه ام

اینارو بخورید :))... هزار تا آرزو دارم من هنوز :((



Memory 6.... بگید از این به بعد ماهم بگیم با کلاس بشیم ://


یادمه چند وقت پیشا شاتوت بزرگ گفت 

ماشالله مردم ما دوتا شغل رو همگی دارن یک پزشک دوقاضی..

به این شکل که شما بگو من انگشت کوچیکه دست راستم درد میکنه همه 

نسخه بدست میشنو خودشونو از صد تا پزشک برتر میدونن

در مورد شغل شریف قضاوت هم باید عرض کنم که همه به یک شکلی دستی

در زندگیه دیگرداریم و فقط کافیه خدای نکرده زبونم لال طرف یه اشتباهی

بکنه همه خودشون را عالم بی عیب و نقص میدونن و شروع میکنن به نصیحت و یک کلاغ چهل کلاغو در کل فلسفه بافی در مورد اون طرف...

یکی از چیزایی که جدیدا دیدم چه تو دنیای عادی چه مجازی پر شده اینه

که یکسریا عشق و شکست عشقی خوردن رو به سخره میگیرن ://

و مثلا پست میزارن ، که ما نمیتونیم اینارو درک کنیم و خیلی ببخشید

هرهر میخندن :///  

عاقا ما خودمون نه عاشق شدیم نه شکست عاشقی خوردیم اما یه جمله ای

هست که میگه:

قبل از این که بخواهی در مورد من قضاوت کنی

کفش های مرا بپوش و در راه من قدم بزن

از خیابان ، دشت ها و کوه هایی که من گذر کردم عبور کن

اشک هایی بریز که من ریختم

درد و خوشی های مرا تجربه کن

سال هایی بگذران که من گذراندم

رو سنگ هایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره به پا خیز و در همان راه سخته من حرکت کن ...

مانند من قدم بزن ... آن گاه خواهی توانست مرا قضاوت کنی..

دکتر شریعتی 

والا ماهم عاشق نشدیم که بخوایم شکست عاشقی بخوریم اما به شخصه

مطمئنم که وجود داره ، درسته که عشق به خدا یک عشق معنوی و بسیار

برتره اما اگر عشقی وجود نداشت.. لیلی و مجنون ، فرهاد و شیرین وجود نداشت و به نظرم همین دوست داشتن هاست که به زندگی زیبایی میده و هدف... و زیبایی های ادبی ایجاد میکنه،

همون طور که شاعر میفرماید برونند زین جرگه هشیارها..که نشان دهنده ی عدم درک ماست ... یعنی تا کسی عاشق نشه و اونو لمس نکنه نمیتونه

قضاوت کنه و اون افراد رو هم درک کنه ...


در کل اگر شکست عاشقی نخوردن یا عاشق نشدن کلاس داره و هی پست 

میزارید و مسخره میکنید و میخندید ..

. بگید ماهم بگیم لااقل کمی باکلاس بشیم :/


جز جانب دل به دل نیاییم.....یک لحظه برون دل نپاییم

ماننده نای سربریده.......بی‌برگ شدیم و بانواییم

همچون جگر کباب عاشق......جز آتش عشق را نشاییم

ما ذره آفتاب عشقیم.......ای عشق برآی تا برآییم

ما را به میان ذره‌ها جوی......ما خردترین ذره‌هاییم

ور زانک بجویی و نیابی......بدهیم نشان که ما کجاییم

در خانه چو آفتاب درتافت.....گرد سر روزن سراییم

# مولانا 

Miss shahtot 



Memory5... سنتور و موسیقی دلنشین تقدیم به شما

خب اینم از اولین جلسه کلاس سنتور با آقای گلپا

فقط میتونم بگم فوق العاده بود فوق العاده

برای من که اصلا با اصول موسیقی و در کل پایه های اولیش آشنایی

نداشتم واقعا دل نشین بود .

استاد فوق العاده مرد خوبیه و عالی تدریس میکنه از طرفی با وجود 

این که جوانه اما آدم در کنارش احساس معذب بودن نمیکنه؛

اول گام و ریتم و نوت و این اصول اولیه رو توضیح دادن

و همچنین راجع به فضای موسیقی و این که هر موسیقی در دستگاه

خاصی که کلن هفتاست نواخته میشه:

شور ، سه گاه ، چهارگاه ، راست پنج گاه ، ماهور ، نوا ، همایون

و هر کدوم دوباره یک سری گوشه دارن،

از وقتی که نت ها و فضای موسیقی و در مورد ریتم که همون 

کشش و ضرب آهنگ هست توضیح داده ، خیلی دقتم بیشتر شده والبته استاد گفته اهنگایی رو که گوش میدم ، با دقت گوش بدم  تا متوجه فضا ، نت و ریتمش بشم. 

هزار تا هم تمرین داده :// هر روز ۴۵ دقیقه تمرین و حفظ نت ://

 

ولی چیزه که خیلی جالبه اینه که برای نتها ، یه نقطه بالا و پایین 

چه چیز هایی رو که عوض نمیکنه !!

مثلا نقطه روی خط سوم میشه سی بعد بین خط سوم و چهارم 

میشه دو !! حالا هم نتِ پایین خط داریم هم رو خط هم زیر

که هر کدوم  دوباره شامل یک سری نت ها میشه

برای مثال به نت های زیر خط میگن سیم های زرد سنتور که صدای

بم دارن !

برای تمرین یه سی دی داده ، دوتا ترک رو باید گوش بدم از نظر 

ریتم و فضا مقایسه کنم، و در کل شنواییم رو تقویت کنم .

از بین دوتا ترک از این بیشتر خوشم اومد

چهار مضرب شوشتری - دو نوازی سنتور و تنبک :)

فهمیدم تو دستگاه همایون بوده

امیدوارم شماهم خوشتون بیاد ... 

نوازنده سنتور : هانی گلپایگانی

از آلبوم یادی کن گاهی ازما که خود استاد حسن گلپایگانی 

عموی استاد این جانب خوندن :))


 

 

پ.ن : خیلی سخت بود دانلود کردنش چون باید از کارت پرداخت 

بشه.. و عضو بشیو ....پس حتما گوش کنید و نظرتون رو بگید :)

 

بعدا نوشتم : فرق این دو تا ترک هم که گفته بود با کلی فسفر سوزوندن و کمک گرفتن  و موی سر را کندن ؛ تقریبا یافتم :))

به امید این که انشالله یه روز کار خودمو بزارم 

Missshahtot

 

Memory4...پیش به سوی شاتوت تائویی بودن :)

تائوت ِ چینگ چیست ؟

تائوت چینگ یا دائود جینگ یکی از مشهورترین کتاب هاییه که حدود ۲۵۰۰ سال پیش توسط لائو تزو فرزانه چینی نوشته شده ،

لائو تازو عقیده دارد :

وقتی سعی در تعریف کردن و نامیدن تائو داری از آن دور میشوی

اما میتوانی آن را زندگی کنی و از آن بهره بگیری،

لائو بیشتر راجع به فرزانگی گفته به همین دلیل به تائوت چینگ

کتاب فرزانگی هم میگن ؛

در کل خیلی با کتابش حال کردم

اصولا این یه خاصیته شاتوتاست...

هرچی مطلبی غیر قابل فهم تر باشه و زمان بیشتری برای فهمیدنش 

لازم باشه پرطرفدارتره... یه نوع خوددرگیری :/

گوش میسپاریم بخش قابل فهمی از این کتاب :

فرزانه تلاش نمیکند قدرتمند شود ... بنابراین قدرتمندِ حقیقی است

انسان عادی در تلاش برای رسیدن به قدرت است ؛

بنابراین هرگز قدرت کافی بدست نمی آورد !

فرزانه هیچ نمیکند، با این وجود چیزی را ناتمام نمیگذارد .

انسان عادی همیشه مشغول کارهای مختلف است ؛ با این وجود 

کارهای نا تمام زیادی دارد !

فرزانه به عمق توجه میکند نه سطح !

به میوه نه به گل !  او از خود کاری نمیکند ؛ در واقعیت تمرکز یافته

و خیالات باطلش از بین رفته است.


پ.ن : این قوانین شاتوتیا اخر کار دستم میده !

امروز رفتم شهر کتاب نزدیک صد تومن کتاب گرفتم ، یکی از یکی

غیر قابل فهم تر ؛ جوری که وقتی داری میخونی تمام حواس و 

تمرکزت رو باید خرج کنی و کلی کالری بسوزونی، اخرشم مغزت داغ

کنه .....

آخ گشنمه :)))

 پیش به سوی تائو بودن ...

چون تائو یا همان فرزانه:

هیچ ندارد، پس چیزی برای از دست دادن ندارد

آرزوی او رهایی از آرزوهاست 

او همواره در آرامش است ،بدون رقابت غلبه میکند و بدون سخن 

گفتن پاسخ میدهد 

او شکست را فرصت میداند پس اشتباهتش را اصلاح میکند .


چه با اسمم هماهنگه ... شاتوته تائویی :)))

استاد لائو احترام مرا بپذیر ،  زین پس بنده حقیر شاگرد شما خواهم بود روحتان شاد :)))

Missshahtot


قانون انسان های رهگذر


از نظر من ، در دنیای ما یک سری انسان ها هستند به نام انسان های

رهگذر...

این انسان ها نقش خاصی در زندگیه ما ندارند ، درست مثل یک

رهگذر وارد زندگی میشن و بعد از مدتی خارج میشن؛

اما این رهگذر ها یک سری تاثیراتی میگذرانن ، از نظر من تاثیری

که میزارن تاثیر منفیه .. چون اگر انسانی در هر موقعیت و نسبتی

که با شما داشته ؛ تاثیر مثبت بزاره و بعد از زندگیه شما خارج

بشه اون دیگه رهگذر نامیده نمیشه و تا ابد در ذهن شما خواهد 

ماند

اون چه که اهمیت داره اینه که به یک رهگذر به اندازه ی همان

رهگذر بودنش و رفتنی بودنش اهمیت دهیم ...

نه کمتر نه بیشتر 

چون رهگذر میرود اما این شما هستید که میمانید حالا یا با یک

قلب شکسته یا اعصابی درهم یا ذهنی مخدوش...

حال این رهگذر میتواند یک رهگذر خیابان باشد یا یک دوست یا حتی کسی که نقش مهمی در زندگی دارد ....

انسان های رهگذر را بشناسید و به اندازه همان رهگذر بودنشان

به آن ها اهمیت دهید و رفتار کنید ...

پ.ن : چیزی که هیچ وقت نخواستم درمورد خانوم سین و آقای ح

باور کنم و ضربه اش هم خوردم

این که فقط یک رهگذرن .. نه بیشتر... عادت کردم و زندگیمو باختم

در مورد milad نمیدونم این صدق میکنه یا نه

بعدا راجع بهش یه پست باید بنویسم ....

#دلنوشته از

Missshahtot


Memory3...ثبت نام کلاسا و حال این روزای من


عجب روزایی دارم میگذرونم

دیروز چهارشنبه رفتم استخر (y) چه قدر شلوغ بود خانومه میگفت

بیشتر از صدنفر داخل استخرن. منم رفتم برای ثبت نام ترم جدید،

فقط پروانه ام مونده که یاد بگیرم بعدش هم اگر خدا بخواد پیشرفته

تر... خواستم که با خانوم مهتاب باشم و منشی گفت که از ۱۵  ام با شماتماس میگیریم .

امروزم که صبح با بابام رفتیم برای ثبت نام کلاس سنتور،

تصوری که از استاد golpa داشتم این بود که یه مرد مسن کچل 

با عینک ته استکانی باشه چون تقریبا تدریس همه سازا با خودشه اما وقتی با مامان بابا رفتیم یه مرد جوون حدود بیست و هف یا هشت بود ، ولی وقتی با آدم صحبت میکرد نگاهش واقعا انسان رو

اذیت نمیکرد و انسان درستکاری به نظر میومد ، من که اصلا

معذب نشدم و از طرفی خیلی مودب بود

به شخصه عاشق موسیقی هستم و بی نهایت سنتور رو دوست دارم

احساس خوبی به آدم میده ، و اون وقت که خود استاد داشت 

آموزش میداد واقعا ضربارو احساس میکردم .. دو ره  می سو ...

از یک شنبه کلاس شروع میشه ، هفته ای یک بار و نیم ساعت

تاکیدی که پدر و مادرم دارن اینه که اول اینکه هرگز رهاش نکنم و 

همچنان ادامه بدم ؛ چون روی روحیه تاثیر میگذاره و واقعا ذهن رو

باز میکنه دوم این که موسیقی تمرین زیاد میخواد

بعدشم که رفتیم تعلیم رانندگی ، البته مامانم میگفت نرو چون سرت

شلوغ میشه و میخوایم بریم مسافرت و اینا.. اما من میدونم نه اینا

سفر رفتنی هستن و نه من آدمی هستم که اگر یچیزی پشت گوش

بندازم دوباره برم سراغش؛ به خاطر همین با خودم گفتم بهتره

قال قضیه همین جا کنده بشه حالا شنبه قراره ثبت نامای کلیش

انجام بشه...

دماوند هم با مامان بابا خوش گذشت .. توتک رو با خودمون نبردیم

:))   ولی هی دلم براش تنگ میشد و کلی یادش کردم

مثله همیشه شیشلیک زدیم بر بدن !

P1 : واقعا چرا بعضی از این مدیران و مسئولان اخلاق ندارن ؟

نه به استاد گلپا نه به مدیریت استخرy که انگار با آدم دعوا داشت

P2 : پسرا جدیدا چه قدر قدشون کوتاه شده !

من امروز رفته بودم ثبت نام این پسرا که همسن من بودن همه

قد کوتاه !

P3 : روزای حساسیه نزدیک به اعلام نتایج.. یعنی چی میشه ؟

درسته که من خیلی روزارو امسال از دست دادم ،اما چهار سال میشه

گفت واقعا زحمت کشیدم... هعییی ولی خب از حق هم نگذریم این

آخرا خیلی کم کاری کردم حالا از روی خستگی یا به خاطر درگیر 

شدن با مجازی .. نمیدونم

این روزا از خدا خیلی دور شدم خیلی... بیشتر از همیشه احساس

گناهکاری و غرق شدن دارم... شاتوت نمیخوای برگردی ؟

به قول یه نفر خدا برای ما انسانا همیشه اخرین گزینه اس و منم

واقعا ازش دور شدم ...

P4 : هرچی فک میکنم نمیفهمم کنکورو چکار کردم؟ یادمه خوشحال

از سر جلسه بلندشدم اما حالا که برمیگردم نمیدونم چرا احساس 

میکنم خوب ندادم! و اصلا احساس میکنم پیش رو خوب ندادم

نمیدونم چرا من که خوشحال از سر جلسه بلند شدم

خدایا یک جمله... فقط منو شرمنده مامان بابام نکن ، حرف بقیه 

برام مهم نیس...

شده سرم هم بزنن یه سال دیگه نه میتونم نه میخوام که بشینم

فقط همین امسال.. میخوام از حالت یک نواختی دربیام

... اذان گفت

خدایا به حق همین اذان کمکم کن به خودت برگردم ...همین

بلاتکلیفی مطلق


گاهی به یک نقطه ای از زندگی میرسی به اسم "توقف مطلق "

نه راه پس داری و

 نه راه پیش

میمانی

میمانی وسطِ وسطِ برزخ زندگی 

نمیدانی چه کاری کنی

نمیدانی خوب یعنی چه!

بد یعنی چه!

به جایی میرسی که  هیچ نمیدانی 

توقف مطلق یعنی ندانی

 کجایی 

 چه کنی 

 و چه خواهد شد

یعنی یک "نمیدانم چه خواهدشد"  به معنای واقعی کلمه!

فقط نیاز به این داری یک نفر زیرِ کادرِ زندگی ات بزند

"چند سال بعد"... 

#حسن_علینژا

پ.ن : حالی که من الان دارم در بلاتکلیفی مطلق به سر میبرم و

با تمام وجودم نمیدانم چه خواهد شد ...

یعنی آینده ، سرنوشت و زندگیه من چگونه خواهد بود ؟

یک ماه ، یک سال و... من در کجا و چگونه خواهم بود؟

و چه میکنم ؟

دوست واقعی ...

دیر یا زود باید که حتی از عزیزترین دوستان خود جدا شوی. ، یک دوست، تو را هرگز ترک نخواهدکرد

حتی اگر که هیچ‌گاه از وجود او هوشیار نبوده باشی . او سرشت بودا ، هوشیاری محض" است


تو آغاز به کشف کردن او با گوش کردن به آموزه‌های یک استاد معنوی خواهی کرد . 

این پیوندها وقتیکه آرامش روحی پایدار و بصیرتی ژرف در حقیقت را پرورش دهی تعمیق خواهند یافت

 . در آخر ، کشف خواهی کرد او همیشه در نزدیکی تو بوده است و

همیشه با تو خواهد بود. 

این واقعی‌ترین دوستی ای است  که اصلاً می‌توانی پرورش دهی،است .

این معنی دوست واقعی است...

او همیشه کنارت خواهد ماند چه اخلاقت خوب باشد چه گاهی ناراحت باشی

چه درسخوان و ثروتمند باشی چه نباشی

انسان ها در شرایط سخت خود رانشان میدهند

و دوست خوب کسی است که حتی اگر تو حالت خوب نباشد و 

غمزده باشی در کنار تو بماند

به قول یه عکس نوشته

خنجر از پشت میزنن عجب دوستان خجالتی! 

و چه کسی جز « او » این خصلت ها را دارد ؟

Miss shahot


The memory 1....باختم زندگیم رو...

این روزها یک جمله ای در ذهنم دائما تکرار میشود

به هیچ کس آنقدر اهمیت ندهید و بزرگش نکنید که اگر روزی آن فرد دل شمارا شکست ، به شما پشت کرد یا نسبت به شما بی اهمیت بود ..

شکست نخورید و یدفعه به زمین نخورید.

قضیه ی زندگیه من هم همینه ، یادم میاد مامان میگفت : 

شاتوت ! انقدر به این دختر اهمیت نده اول خودت بعد دیگران،زندگیت رو

نباز ، آینده ات رو نباز .. یه روزی به این حرف من میرسی

حالا من در جایی به حرفاش رسیدم که زندگیم رو باختم و شکست عمیقی

تجربه کردم ، حالا در زمانی به حرفش رسیدم که آینده ام رو خراب 

کردم و همه اش اشتباه خودم بوده و بس

حالا در جایی به حرفاش رسیدم که از همه تنهاتر من هستم و اون شاد و خرمه 

یه روزی میگم چه اتفاقایی افتاد و اشتباه من از کجا شروع شد..

من شکست خوردم اما الان که دیگه نمیشه به گذشته برگشت ؛ فقط یه جمله میگم انقدر با یکی صمیمی و قاطی نشید که اگر شما رو شکست احساس کنید باختید همیشه با همه یک چیز کاملا عادی و معمولی باشید نه خودتون رو بگیرید نه خیلی صمیمی باشید همیشه اول خودتون 

این قانون راجع به همه صدق میکنه جز پدر و مادر

پ.ن : تو گروپ یه دختره بود اسمش mahsa داستانم رو بهش گفتم تنها کلمه ای که گفت این بود .. به کبدت !!

ازش خوشم اومد نه بخاطر این که این جوری گفت چون میخواست بگه 

هیچ کس و هیچ چیز اون قدر اهمیت نداره

پ.ن ۲: ملکه دیس لاو هم که حرفاش واقعا بامزه بود 

نتیجه حرفاش...کسی رو خیلی بزرگ کنی ، خودشو گم میکنه

پ.ن ۳:  چقدر دیروز عصر من گریه کردم 

فقط یه جمله .. شاتوت ! گریه هات رو فراموش نکن!

نه از جنس سنگ نمیشم نه ! نباید به یه انسان از این به بعد خیلی اهمیت بدم

و خودمو قاطی کنم باهاش و صمیمی بشم خیلی .. همین

اول خودم

و البته دیگه با اون s هم ارتباط برقرار نمیکنم ... حتی اگه دلتنگ بشم 

اما به همین بغض لعنتی قسم که نوبت گریه توام میرسه!

سرزنشت نمیکنم چون همه اشتباها تقصیر من و بر گردن منه

اما...

Missshahtot


نقطه سر خط

شاید یک روز هایی

یک ساعت هایی

اصلا یک ثانیه هایی

برای همه آدم ها

معنی نقطه پایان بدهد

ولی دقیقا همان جا

نیاز داریم به یک صدایی که 

که به ما بگوید :

نقطه سر خط !

این نقطه سرآغاز آرامش است...

و سرآغاز شروعی دوباره پس از بی نهایت اشتباهاتی

که داشته ایم.

نه کسی از زندگیه من با خبر است نه کسی از اشتباهاتم

اکنون من با صدای بلند فریاد میزنم!

شاتوت !

نقطه سر خط !

Miss shahtot

من بانو شاتوت هستم
خوش آمدید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan