The memories of missshahtot

Memory 27 ...تضاد و اختلاف طبقاتی + خانم قاف ( هدی)

این پست نظراتش بازه و در واقع نظرات شما و  نوع نگاهی که

به این قضیه دارید برام خیلی خیلی  ارزشمند و مهمه .... :)



گاهی وقتا ذهن انسان پر از حرف میشه و دقیقا نمیدونه که از کجا باید شروع کنه..

بزارید از این جا شروع کنم :

روز پنج شنبه بود که صدای درگیری و دعوا به گوشم میرسه ، یه خانوم داره فریاد میزنه :

آقا چرا دارید بچه رو میزنید ؟

یه نفر از اون طرف داد میزنه : راست میگه مگه اون بچه چکار کرده ؟ آیا این طرز صحیح

رفتار با یه بچه است ؟

من کنجکاو میشم ... میرم به سمت صدا و به سمت نگهبان برمیگردم که با حالتی طلبکارانه ،

وایستاده و میگه :  خانوم شما از کجا میدونید ؟ این بچه برای دیگران مزاحمت ایجاد کرده !

مگه شهروند جای این کاراست ؟ 

با حالت پرسشی برمیگردم و به خانومه نگاه میکنم ، از روی عصبانیت پوفی میکشه و 

داد میزنه :

هر کاری بکنه اون بچه است ، مجبورش میکنن به این کار ،‌اون نیازمنده

و من که تقریبا فهمیدم قضیه از چه قراره ، آهی میکشم و به سمت آسانسور حرکت میکنم که چشمم میوفته  به بچه ای که روی پله ها نشسته ، سرش رو روی پاهاش گذاشته و در حال گریه کردنه ...

مدت زیادی از این ماجرا نمیگذره که میایم به سمت بیرون محوطه شهروند ، و این دقیقا 

همزمان میشه با اومدن دوتا بچه که به سمت چرخ خرید ما میاین ، با عجز و التماس :

- آقا بزارید ما کمکتون کنیم ؟

- آقا بزارید ما چرخ رو ببریم ؟

- خانم فال نمیگرید ؟

فورا سوییچ رو میگیرم ، سوار ماشین میشم ... مهم نیست که مامانم دعوام کرد که چرا 

واینستادیکمک کنی مهم اینه که نمیتونم خرد شدن عزت و غرور یک بچه ده ، دوازده شایدم 

پونزده سال رو ببینم که الان به جای این که وقت تفریح و گردش و بازیش باشه تو اون گرما 

باید بایسته و فال بفروشه یا برای دو هزار تومن منت بکشه  که تروخدا ما وسایلتون رو ببریم 


چیشد که یاد پنجشنبه افتادم ؟ قضیه از اون جایی شروع شد که من با خانوم قاف آشنا شدم...

یک زن لاغر  و زحمت کش که با وجود این که سن زیادی نداشت اکثر موهای سرش سفید شده بود ، 

تمایل زیادی به دست دادن نداشت و این برام همیشه جای سوال داشت ؟ تا این که یک روز 

باهاشدست دادم و یک حال بدی بهم دست داد ... قلبم فشرده شد فورا دستام رو مشت کردم 

...کف دستانش زبر و پوست پوست شده بود ، 

اولین چیزی که نظرم رو به خودش جلب کرد ....

چشم سمت چپش بود که یه حاله سفیدی روش رو گرفته بود و به نظر میرسید نمیبینه...

اما چهره ی زیبایی داشت ، چشم های طوسی رنگ و بینی خوش تراش قلمی ؛ 

مدتی گذشت و خانم قاف همچنان خونه ما کار میکرد خیلی دوسش داشتم ، چون خیلی 

زحمتکش و مهربان بود  و شبای زیادی وقتی پدر و مادرم نبودن پیشم خوابید ، با دست پخت 

خوبش ...

یه روز تصمیم گرفتم که صحبت رو باهاش باز کنم ، نمیدونم چقدر گذشت یا چی گذشت ، اما 

یادمه بعد اون مدت  از خودم از رفتارم از خیلی چیزا خجالت کشیدم و به معنای واقعی 

شرمنده شدم ..

داستان زندگیش اینه :

در بچگی مادرش رو از دست میده و بعد اون پدرش که کشاورز بوده و نمیتونسته از پسش بر 

بیاد ،میسپاردش به زن عموش ،‌ خانم قاف از همون بچگی کارای سخت و مردونه انجام میداده 

و تقریبا تمام مسئولیت زندگی به دوشش بوده ، بعد از این که خونه ی عموش میره ، زن عموش 

که خیلی بدجنس و بداخلاق بوده کارای بیشتری رو میسپاره بهش ...تا جایی که تو بچگی به 

خاطر ابن کارا چشم سمت چپش آسیب میبنه و یک بار هم اسب قفسه سینه اش رو گاز میگیره 

و سوختگی و ... که بماند جاش نیست ..

بعد از مدتی پدرش میفهمه و میاردش پیش خودش اما ورشکست میشه و وضع مالی بدی پیدا

میکنن و خانم قاف مجبور میشه کار کنه و در سن پانزده سالگی خودش تنهایی بدون هیچ کسی

میاد تهران و خونه یکی از دوستاتشون کار میکنه اون جا با دختر خانواده که اسمش نیلوفر

بوده دوست میشن و این جوری که خودش تعریف میکرد بهترین دوران زندگیش دقیقا همون 

بوده

اما بعد مدتی خانم قاف ازدواج میکنه  این که چطور با همسرش آشنا شدن و .. رو نپرسیدم اما 

فقط یک چیزی میدونم و اونم اینه که به معنای واقعی کلمه از شوهرش متنفرم ...

یک مرد بی لیاقتی که کار درست حسابی نداره و هه ! تو خونه ای زندگی میکنه که خانم قاف با 

پولیکه دست رنج خودش بوده اجاره کرده :/ 

شوهری که یک روانیه و دست به زن داره ...  از مرد بودن فقط زور بازو داره

بهتره از این قسمت بگذریم

ممکنه بگید چرا طلاق نمیگیره ؟ باید بگم که در واقع واژه ی طلاق در ظاهرش خیلی ساده به 

نظر میرسه ...

اما خودم به عینه در مورد یکی از آشناها دیدم که چه پروسه طولانی داره تازه بعد اون نگاهی 

که جامعه ما به یک زن مطلقه داره خیلی نگاه سخت و آزاردهنده ایه ...

خانم قاف تنها یک پشتیان داشت که وقتی موردش حرف میزد در چشمانش علاقه و محبت 

شدیدرو میشد احساس کرد و اون پدر زحمت کشش بود ... یک مرد تکیده و زحمت کش و 

بسیار مهربان... یک کشاورز

امروز صبح از اتاقم بیرون اومدم مادرم نشسته بود روی صندلی آشپزخونه و به روبرو نگاه 

میکرد وقتی  حس کرد من اومدم برگشت نگاهی بهم انداخت و گفت :

هدیٰ تنها پشتوانه اش رو از دست داد.....


مخاطب این پست بیشتر خودم هستم ... درواقع وقتی با چنین افرادی و چنین اتفاق هایی 

روبرو میشیم واقعا چکار باید کرد ؟ جوری که حس ترحم بهشون دست نده ...

هرشخصی نظر متفاوتی داره ولی از نظر من بدترین چیز تضاد و اختلاف طبقاتیه ... این که تو 

اونسرمای زمستون یه بچه پنج شش ساله روی پل داره آدامس میفروشه و من نوعی دو دقیقه 

قبلش تو فلان مغازه توی فلان نقطه بالاشهر داشتم با مامانم دعوا میکردم که چرا با تغییر 

فصل مثلا  تابستون به پاییز تمام لباسا و کفشام آپدیت نشده ؟ 

چرا فلان مدل لباس رو من ندارم فلان غذا رو نخوردم ؟... واقعا وای بر من ...

اصلا این تفاوت و اختلاف ها از کجا و کدوم نقطه تاریخ شروع شده ؟

کاش یه چیزی اختراع میشد مثله پاک کن و میشد که اون نقطه و مکان رو برای همیشه پاک کرد ..

حالا که نیست هر کدوم از ما ها شاید بتونیم کاری کنیم نمیگم در از بین بردنش ...شاید در 

کمرنگ کردنش ....

البته یکی مثه من حقی نداره  بیاد در مورد این چیزا نظر بده چون خودش دقیقا یکی از همون 

افرادیه  که داره دامن میزنه به این اختلاف ... 

با اسراف کاریاش با بی توجهی هاش با خودخواه بودنش و با توقع های بالاش 

فقط و فقط به فکر خودبودنش..و ..و ...اما تلاش برای اصلاح که بد نیست ، هست ؟؟

شاید بعدا بتونیم حتی یه نیم قدم هم برداریم و ...


P : فاتحه  یا صلواتی  برای شادی روحشون بفرستید

ممنون :)))

Miss shahtot

Khormaloo 🍬
۰۲ شهریور ۹۶ , ۰۰:۰۳
راستش من راهکار خاصی به ذهنم‌نمیرسه😶
ولی چیزی که برای آینده بهش فکر میکنم اینه که تا وقتی جایگاه و موقعیت خودم ثابت نشده
تاوقتی زندگی خودم به تعادل وارامش نرسیده بچه دارم نشم هرچند دراونصورتم بازم خیلی اتفاقایه خارج از اختیار من ممکنه بیوفته ولی خب حداقل از خودم راضی ام دیگه...

پاسخ :

سلام بر دوست خوشمزه ی من :))
این هم یک راهکاریه برای خودش ( دیدی جدیدن میگن فرزند بیشتر زندگی 
بهتر :// من نمیدونم واقعا با چه تدبیری اینو میگن ؟!! ) 
در واقع هر بچه ای که به دنیا میاد این حقشه
 که  زندگی خوبی. داشته باشه تا زمانی که این شرایط براش ایجاد نشده
 نباید بچه دار شد
حرفت به نظرم درسته :)) ممنون از حضورت :)💚💚
فرشته ...
۰۲ شهریور ۹۶ , ۰۲:۰۷
شهر ما معمولا بچه هایی که بیان سر چهارراه فال و اسپند و ... بیارن نداره.داریم بچه هایی که کار کنن ولی معمولا تو بازار مشغول به کار میشن نه سر چهارراه و اینا.
پارسال روز چهارشنبه سوری بود، میدونستم شب نمی تونم برم بخاطر همین عصر که صدای ترقه و ... می اومد راه افتادم برم کناردریا،یه چهارراه قبل از کنار دریا دیدم چند تا پسربچه مشغول اسپند دود کردن و فال فروختن و پاک کردن شیشه ی ماشین مردمن،تا حالا از نزدیک چنین صحنه ای ندیده بودم،چند دقیقه روی نیمکت نشستم و اشکام راه افتاد،پشیمون شدم برم و برگشتم خونه ولی اون روز برام خیلی درد داشت.
الان که میخوندم اون روز یادم اومد، این صحنه ها خیلی زجر اوره و چقدر بده که کاری از دستمون بر نمیاد براشون.فعلا فقط از دستم بر میاد که بسپارم به اینده شاید یه روزی بتونم یه کاری بکنم.
+خدا رحمتشون کنه
یاعلی

پاسخ :

سلام فرشته جان
چه خوبه شهرتون ... تو تهران امثال بچه ها و خانوم هایی که سر چهاراه و ..
 می ایستن خیلی خیلی زیاده..
دقیقا میفهمی چی میگی... این جور صحنه ها بیش از حد آزار دهنده ان

 مخصوصا اگر اون افراد ، بچه های کم سن و سال باشن قلب آدم درد میگیره
واقعا کاری نمیشه کرد... بنابراین منم گفتم از خودمون شروع کنیم 
و مثلا من نوعی توقعم رو بیارم پایین ، اسراف کاری نکنم و ....
انشالله که حتما یه روز بتونیم کاری بکنیم
+ ممنون عزیزم خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه
ممنون از حضورت و نظر خوبت ... علی یارت :))))
اسمان ***
۰۲ شهریور ۹۶ , ۰۲:۳۲
من سالی 10 بار تصمیم همین اصلاح کردن خودم رو میگیرم ولی نهایتش بعدیک هفته یا دوهفته به شکست میخورم .....تقریبا یه مدته ولش کردم دیگه...

پاسخ :

تقریبا همه مون این شکلی هستیم نگران نباش :))
در واقع شاید راهش این باشه که هر چند وقت یه بار اون تصمیمی رو که گرفتیم یادآوری کنیم 
بعد میشه عادت :)))
ولش نکن ---» موفق میشی من میدونم ؛)
دُچــــ ــــار
۰۲ شهریور ۹۶ , ۰۸:۰۳
سلام :)

پاسخ :

سلام آقای دچار :)
صبحتون بخیر 
+ خلاصه میخواید ؟ :دی :)
آی بابا
۰۲ شهریور ۹۶ , ۰۹:۱۱
هی.....
سلام
خیلی خیلی دردناک بود... آبا و اجدادم نسل در نسل کشاورز بودن و از اون اول وضعیت خوبی نداشتن.
نمیدونم ولی خوب میتونم بی پولی رو درک کنم... یاد روزایی میفتم که برای یه نوشابه گریه کردم... همه ما سختی کشیدیم و روزهای سخت زیادی داشتیم... یه من تنها نیستم... خدایا بابت این جایی که بهم دادی شکر...
برای اون خانم جدا متاسف شدم و ناراحت... چنین خانم هایی انسان نیستن... فرشته هستن... فرشته هایی که برای خودشون بالهاشون رو نمی سوزونن... بلکه برای رشد خانوادشون و حفظ شیرازه اون از خود گذشتگی انجام میدن...
وای که چقدر تیپ شخصیتی ایشون مثل آفاق در کتاب جادوی عشق هستش... ولی امیدوارم زندگیه خوبی داشته باشه و اگه فرزندی داره عصای دستش بشن ان شاالله.

برای کوکان کار و بی سرپرست یا بد سرپرست... حرف خاصی ندارم... ولی اونا هم آدم هستن... و حقوقی دارن... دولت توی این زمینه یکمی ضعیف کار کرده... نه که بگم دولت خاصی نه... خیلی از دولت مردامون توجه آنچنانی به این قضایا نداشتن یا اگه داشتن کافی و وافی نبوده... چیزی که من از نوشتتون فک کنم باید میفهمیدم همین انسان بودنه بود... که صد متاسفانه کمرنگ شده و گرفتاری ها زیاده از حد شده... ان شالله درست خواهد شد... باید منتظر باشم.

+الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ - روحشون شاد

پاسخ :

سلام :(
در واقع این مواردی که گفتید رو خودم با چشمای خودم به عینه دیدم و خیلی دردناکه ...
اما از یک چیز خیلی مطمئن هستم و اونم اینه که افرادی که به زندگی این شکلی دارن
بی نهایت موفق تر از افرادین که همیشه تو راحتی بودن و 
هرآن چه که خواستن همیشه در اختیارشون بوده ..
چون یاد گرفتن خودشون رو با شرایط سخت وفق بدن ...مقاوم و محکم بار
اومدن و بعد ها اگر یه مشکل براشون پیش بیاد ، گلیم خودشونو از آب بیرون
میکشن و نمیبازن و اما اون دسته معمولا خیلی زود تسلیم میشن ...
بله خانم قاف واقعا یک فرشته است و من واقعا بهش مدیونم ..امیدوارم
خودش همیشه سلامت و پاینده باشه ..قطعا جاش تو بهشته :)))

بله من میخواستم در واقع اختلاف طبقاتی رو نشون بدم و خب چیزی نیست
که راحت بشه ازش گذشت... به دولت کاری ندارم چون در جایگاهی نیستم
که بتونم کاری بکنم..اما میگم شاید من نوعی با اصلاح خودم بتونم 
این جوری در حدتوانم کاری کنم
+ ممنون از حضورتون و نظر خوبتون
روحشون شاد متشکرم
دُچــــ ــــار
۰۲ شهریور ۹۶ , ۰۹:۳۷
خوب میگیری ها :))

پاسخ :

بله دیگه :)))
خلاصه اش پنج شش خط آخره :)
N@f@s 2000
۰۲ شهریور ۹۶ , ۰۹:۴۴
سلام عزیزم
چی بگم والا تموم حرفاتو قبول دارم
واقعا ب فکر فرو رفتم خخخخخخخ
مممنونم گلم

پاسخ :

سلام نفس جان :)
قربانت...
خواهش میکنم عزیزم :**
Maryam mariyana
۰۲ شهریور ۹۶ , ۱۰:۵۱
سلام شاتوت جان 
ارتباط ابتدای متن رو با خانم قاف متوجه نشدم اما در خصوص راهکار ، دلی که پر از خودخواهی هست رو نمیشه به سادگی نرمش کرد ، به نظر من باید از ساده ترین چیزها شروع کنیم 
مثل برنج ریختن برای پرندگان آزاد ، ترمز کردن در مقابل یک گربه و حیوان ، ریز ریز شروع کنیم ، بعد خرید یک بسته آدامس و .... 
اگر بخوای تند بری خسته میشی ، من تونیک هر سال عیدم رو از دستفروش می خرم و اونو بیشتر از همه لباسایی که از بازار خریدم دوستشون دارم 
کم کم شروع کنیم 


پاسخ :

سلام مریم جان :) خوش اومدی :)
قضیه اش این جوریه که خانم قاف پدرش فوت کرد و من یاد داستان زندگیش و سختی 
هایی که تو بچگیش کشیده افتادم و البته این اتفاق همزمان شد با دیدن بچه های کار
و سختی هایی که اونا میکشن .. این شد که از هر دوقضیه استفاده کردم تا 
در مورد اختلاف طبقاتی و بچه های کار بنویسم
چون خود خانم قاف هم بچه ی کار بوده ...
بله دقیقا ..نه تنها خودخواهی بلکه هر تغییری نیازمند زمان و تلاش و تمرینه
یک شبه نمیشه اصلاح شد ...
ممنون واقعا راهکارای خوبی گفتید برای اصلاح و قانع بودن .. 
اصلا بچه های کار هر چند وقت یه بار من دیدم بازار میزنن و محصولاتشون رو 
میفروشن ... با خرید ازشون میشه کمک کرد
بله دقیقا باید کم کم شروع کرد ---» تدریجی
ممنون از حضورتون و نظر خوبتون :))))
**miss _ golden**
۰۲ شهریور ۹۶ , ۱۴:۲۵
سلام از وبت دیدن کردم😃
بسی زیبا بود
میشه به وب منم سرکی بزنی شاید خوشت اومد و دنبال کردیم همو😃😇


روحشون شاد

پاسخ :

سلام 
ممنون شما لطف داری...
:))
+ ممنون :)
دُچــــ ــــار
۰۲ شهریور ۹۶ , ۱۴:۵۰
مرسی / شما و ما کافیه جزو افزایش دهندگان این شکاف نباشیم :) همین
راهشم خودتون گفتید:
خوداری از
اسراف کاری
بی توجهی
خودخواهی
توقع های بالا

پاسخ :

خواهش میکنم :)
بله دقیقا ...وقتی نمیشه کاری کرد تنها راهش اینه که 
حداقل خودمون رو اصلاح کنیم تا بیشتر از این این شکاف گسترده نشه
:))
مهیار حریری
۰۲ شهریور ۹۶ , ۱۵:۰۸
من روی مسائل مربوط به کودکان خیلی حساسم و با دیدن وضعیت ناگواری که کودکان کار دچارش هستن دلم ریش میشه. تصمیم دارم عضو یکی از سازمان های مردم نهاد حامی کودکان بشم و بخشی از زندگیمو وقف بهبود زندگی کودکان کار کنم. فعلا برای امتحان ارشد مطالعه میکنم ولی اگ خدا بخواد بعدش قراره کتاب هایی در مورد روانشناسی کودکان و تاثیر محیط ناسالم بر زندگیشون بخونم و مقالاتی بنویسم و خلاصه برنامه ی فعالیت های آینده ی من حول محور کودکان کار و اطفال و نوجوانان بزهکاره.
امیدوارم کم کم مسئله ی بهبود وضعیت زندگی کودکان در جامعه ی ما تبدیل به دغدغه ی همگانی بشه. ان شالله !

پاسخ :

سلام ...بله واقعا خیلی آزاردهنده است و قلب انسان با دیدن چنین
مواردی درد میگیره :((
چه قدر خوب و واقعا چه اهداف بزرگ و عالی واقعا آفرین :)
امیدوارم که موفق باشید ...
یاد کتابی افتادم به نام در امتداد باران و شخصیت اصلی این رمان اجتماعی
مثل شما وکیل بودن و جز سازمان حمایت از کودکان ... خیلی کارا میشه
برای این بچه ها کرد ... در واقع به نظرم اون افرادی که رشته شون اینه و 
توانایی کمک دارن باید هرکاری در توانشونه برای بچه های کار و بی سرپرست و ..
انجام بدن :))) تا بیشتر از این ، این تضاد ها بیشتر ووسیع تر نشه 
منم امیدوارم ..انشالله :)))
Va hid
۰۲ شهریور ۹۶ , ۱۷:۱۳
اگر ثروتمندترین فرد هم باشی ،در جامعه ای که اطرافیانت در آسایش نباشند تو هم آرامش نداریی اگر وجدان بیداری داری!!!


به دلیلی علاقه ای به حرف زدن در مورد این پست  ندارم !!!!دلمان بسی پرخون است !!!!!


خانه از پای بست  ویران است                       خواجه در بند نقش ایوان است


 سوء تفاهم نشه بیت !!!!!!



شادیهایتان مستدام !!!!

پاسخ :

سلام ... خیلی ممنونم که جمله و شعر متناسب با پست آوردید و تکمیلش کردید :)))

گاهی زبان آدم قاصره از حرف زدن و پاسخ دادن ... در واقع همین پاسخ
 خودش روشن کننده خیلیچیزاست 
این چیزا اساسی و از بن و ریشه است ...همان طورکه خودتون هم تو بیت گفتید..
نه این چه حرفیه :))
متشکرم شماهم :))
ستاره جان
۰۲ شهریور ۹۶ , ۲۲:۵۰
هعی

پاسخ :

:((((((
هعییی
علیـ ــر ضــا
۰۳ شهریور ۹۶ , ۰۰:۰۳
قبول دارم 
بیانات شاتوت 😉 را 
چی بگم جز اینکه ...

پاسخ :

سلام :))
ممنون :)
جز اینکه ؟! ؛)
مسافر ...
۰۳ شهریور ۹۶ , ۰۴:۲۰
سلام 
خیلی تلخ بود 
هزاران مورد اینچنینی هست ... با گفتن این ک بابا طرف کمیته ای هست و یارنه میگیره از اون یه میلیاردر میسازن و چن تا فوش بارش میکنن 
خیلی متاسفم ...

پاسخ :

سلام :)
خوش آمدید :)
بله متاسفانه خیلی تلخ و ناراحت کننده است..
دقیقا من امثال این حرفارو خیلی شنیدم و دیدم ..این افراد اگر کمکی هم بهشون بشه حقشونه
:((
DeL Nevis
۰۳ شهریور ۹۶ , ۱۵:۴۵
سلام D: می خوام امروز طولانی ترین کامتت رو بنویسم شاید روتون کم شد :))
از دوستان عزیز دعوت می شود اگه وقت کردن شرح و تفسیر پست شاتوت خانوم رو اینجا بخونن :))

1- شما همیشه ذهنت پر حرفه :/ نه گاهی وقتا :))

2- قضاوت سخته :) ولی خب بعضی جاها باید جلوی خیلی چیزا وایساد ! مثل همون نگهبان که به جای صحبت روش داد و بیداد رو انتخاب کرده ، بعضی از بچه ها فقط به یه ذره جرقه اعتماد به نفس احتیاج دارن :) اینکه یکی پشتشون باشه

3-خیلیا دور و برمون هستن که داستان زندگیشون تلخیای زیادی داره :) ولی خب ما گمیم تو دغدغه های مسخره خودمون :)
این که سامسونگ بگیریم یا آیفون ، یا به قول شما آپدیت لباسا با فصل خودش ... 
این آدما کم نیستن ! اما خب :) شنیدن می خواد ...

4- آخ جون سوتی D:   دست به زن    نه   دست بزن !  

5- خدا بیامرزه پدر خانوم قاف رو :) سخته از دست دادن ستون زندگی ...

6- خب میرسیم به جای اصلی :) برای اینکه حس ترحم بهشون دست نده  بهشون ترحم نکن :)  کمک کردن با ترحم فرق داره :) شما مامانت نیاز به کمک داشته باشه چطور کمکش می کنی ؟! :) با احترام ، اما معمولی ! 
چطوری بگم ! الکی مهربون نشو ، اونا این چیزا رو زیاد دیدن :) واقعا از ته دل بهشون احترام بذار و خیلی معمولی ببین چیکار می تونی براشون بکنی :) اگه حرفم واضح نبود بگو بعدا زیاد توضیح بدم D: هنوز کلی از کامنت مونده ...

7- این که از دیدن این چیزا به این فکرا میوفتین خودش جای شکر داره :) یعنی هنوز یه چیزی تو دلتون روشنه ...
سعی کنین این حستونو خوب بفهمین و بعدا دوباره و دوباره تکرارش کنین و هر سری یک قدم برین جلو تر :)
جایی می رسه که بتونین با سرعت تمام حرکت کنین تو این راه ...

8- تلاش برای اصلاح بهترین کار ممکنه :) تو روایات داریم خدا بعد از این که حضرت آدم توبه کرد لفظ " ثمّ اجتبـه ربّه فتاب علیه " رو به کار برد :) یعنی حضرت آدم بعد از گناه و اصلاح  مقامش بزرگتر از قبل شد ...

9- برای دووم آوردن تو این راه که بتونین به خیلیا کمک کنین و دردشون رو کمتر کنین باید اول قبول کنین که ز خودتون چیزی ندارین و همه چی بدست اون بالاییه :) بعد توکل کنید و حرکت کنین :) خیلی آسون تر میشه ... :)

10- درمورد کامنت خانوم خرمالو باید عرض کنم که جسارته ولی این کار شما سوء ظن به خداست :) بچه روزی خودشو با خودش میاره :) و تو قرآن داریم هر کس در ازدواج و بچه دار شدن از فقر بترسه  به خدا گمان بد برده و این گمان بد یعنی این که خدا زیر حرف خودش می زنه ...
بچه ها باعث فقر نمی شن ! بچه ها روزی خودشونو دارن مگر این که پدر و مادر کارایی رو انجام بدن که باعث کم شدن رزقشون بشه :)

11- در مورد کامنت خانوم آسمان باید عرض کنم که سالی ده بار تصمیم و یکی دو هفته دووم آوردن یعنی سالی حداقل 15 هفته زندگی خوب :) این یعنی حدود 3 یا 4 ماه :) خیلی خوبه ...
من جای شما بودم ادامه می دادم و بیشترش می کردم ...

12- در مورد کامنت آقای وحید باید عرض کنم که موافقم :) باید علاوه بر این که خودتون بهشون کمک می کنین سعی کنین این فکر رو یه مطالبه عمومی بکنین و تو سطح جامعه گسترشش بدین :)

همین دیگه D: حالا کامنتای من طولانی تره یا پستای شما ؟ :))

آخر کار هم برا ظهور آقامون یه صلوات بفرستیم :) ان شاء الله به زودی خلاص می شیم از این بدبختی ها ...

الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ

پاسخ :

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وای خدا دارم میپوکم از خنده😂😂😂😂😂
یعنی خیلی دلم مبخواست یه دوربین بود ، از قیافه من زمان دیدن این کامنت یه عکس میگرفت😂😂
قشنگ این جوری بودم -----»😨😨😨😨
واقعا خسته نباشید و این تعرفا.... اما روی من با این چیزا کم نمیشه :دی 😁😁 
و همچنان به نوشتن پستای طولانی ادامه خواهم داد 😁😁 :دی
۱ ) آخ اینو خوب گفتید ( چه قدرم حرفای دلنشین و خواندنی میزنم 
--» اعتماد به سقف : دی :)) 
۲) بله خب قضاوت سخته ، چون شما اون جا نبودید و ندیدید که چی شد ...
اما به نظرم اون بچه هرکاریم کرده نباید نگهبانه میزدش و داد و بیداد میکرد...
این بچه ها خودشون قربانی این ماجران
۳) خیلی زیادن ...اما ما برای این که یدفعه اون بتی که
 از خودمون ساختیم در مقابلموننشکنه ، 
و خدای نکرده به خودمون بیایم... ساده و  راحت از کنار این مسائل میگذریم
۴) سوت زنان در افق محو میگردد
 ۵) ممنون خدا رفتگان شماروهم بیامرزه :))
۶) نه خیلی ممنون دیگه راضی به زحمت نیستم بخدا :)))) خخخخ 
متوجه شدم منظورتون رو یعنی اون کار رو خالصانه انجام بدیم 
نه از روی حس ترحم...
و مثل سایر انسان های معمولی بهشون احترام بگذاریم :))) و رفتار کنیم .
.اگر به کمک احتیاج داشتن ، خیلی معمولی مثل سایر انسان ها کمک کنیم :)
۷)خب پس خداروشکر ، امیدوار شدم به خودم کمی... 
دقیقا برای هر تغییریتکرار نیازه :)) بعد دیگه عادت میشه و آسون و سریع پیش میریم
۸) چه حدیث خوبی واقعا ممنون نمیدونستم :))
در واقع تلاش برای اصلاح یعنی اشتباه رو پذیرفتی حالا داری عمل میکنی
کهپذیرش اشتباه خودش یعنی نصف راه رو رفتی
۹) چه جمله خوب و زیبایی :))

۱۰) @ خانم خرمالو 
پاسخ منطقی بود ... چون منم از جمله آدمایی بودم که معتقد بودم تا زمانی که شرایط
مهیا نباشه نباید بچه دارشد ... 
چه قدر خوبه که حرفاتون رو با آیات قرآن اثبات میکنین
این جوری جای حرف باقی نمیمونه
۱۱)@ خانم آسمان 
موافقم ... باید دائما تجدید عهد هم بکنیم تا فراموش نشه
۱۲)@ آقا وحید 
دقیقا... چون مشکل یچیز بنیانی و اساسیه ، حداقل هرکدوم از ما این موضوع 
یعنی ---» کمک بهشون نه از روی ترحم و کاملا معمولی ، اصلاح خودمون با ساده 
زیستی و پرهیز از اسراف و بالابودن توقع...
گسترش بدیم تا نگذاریم این شکاف بیش از این که هست گسترده و وسیع بشه

در پایان اعتراف میکنم که کامنتی فوق العاده خوب ، عالی و پر از نکته و انرژی مثبت
بود ... و البته انگیزه منو برای نوشتن پست های طولانی بیش از پیش تقویت کرد :دی
:)))😂😂😂😂
در کل معمولا کامنتای شما جمع بندی و نتیجه گیری پستای منه :))))
مخصوصا این کامنت ... بسیار بسیار ممنونم از وقتی که گذاشتید و نظر خوبی
که دادید ... موفق باشید
ان شالله .....:)))))
پاسخ منم طولانی ترین پاسخ شد :)))) خخخخ
محمد مهدی
۰۳ شهریور ۹۶ , ۱۸:۲۰
سلام.
به این قشر جامعه میشه خیلی ساده گفت "متاسفم" . اما فایده ای نداره باید درکشون کرد و دستشون رو گرفت . با اینکه  این چیزا نمیتونه گذشته یا زندگی سختشون رو جبران کنه شاید یک مرحمی برای حال و آیندشون باشه . انشاءالله که کسی دچار چنین مشکلاتی نشه .
خدا رحمتشون کنه .

پاسخ :

سلام :)
دقیقا... شاید کمک ما نتونه خیلی از مشکلاتشون رو حل کنه ،
اما همین که احساس کنن ،تنها نیستن و دیگران به 
فکرشون هستن ... خودش عالیه :))
انشالله واقعا :)
ممنون خدارفتگان شمارو هم بیامرزه :)
mitra .mo
۰۴ شهریور ۹۶ , ۱۲:۴۴
ممنون از پست زیبات که ذهنای خفته رو بیدار کرد

پاسخ :

سلام گلم
خواهش میکنم :)
DeL Nevis
۰۵ شهریور ۹۶ , ۱۶:۳۸
:))
ای بابا !
اومدیم رو کم کنیم بد تر شد که :)) ما شاء الله تو جواب دادن به کامنت هم  حوصله زیادی دارین :))

میگم همینجا صلح کنیم بهتره ! بخوایم ادامه بدیم بعدا کامنتا در حد کتاب باید نوشته بشه :))

پاسخ :

بله دیگه کلن حوصله زیاده :)))
باشه ... ولی صلح همین جوری خشک و خالی ؟ :/
چون پیشنهادش از طرف شما بوده باید شیرینی بدید :))) ( آیکون زبون :q)
Frozen Fire
۰۵ شهریور ۹۶ , ۱۹:۱۹
شهرمام خیلی کوچیکه از اینجور بچه‌ها خیلی کمن.البته تا چندوقت پیش اصلا نبودن.چندماهی هست که میبینم گاهی...
تو اینجور مواقع از خودم بدم میاد
از اینکه کاری از دستم ساخته نیس زیاد
ولی این کافی نیست.چون مشکلی رو حل نمیکنه

پاسخ :

سلام عزیزم
ایشالله که تعدادشون کم بشه
میدونی ،همین که آدم نمیتونه کاری براشون بکنه از همه آزاردهنده تره :(
ایشالله روزی برسه که ماهم بتونیم کاری بکنیم :((
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
من بانو شاتوت هستم
خوش آمدید
Designed By Erfan Powered by Bayan