The memories of missshahtot

Memory 29... آنچه بر من در طی امروز و مصاحبه گذشت :)

مصاحبه رو هم دادیم تموم شد رفت :)

اول این که بگم که مصاحبه امروز کمی متفاوت  با اون چه که فکر میکردم و بقیه هم میگفتن 

بود...

حالا این که چه اتفاقاتی افتاد رو در ادامه میگم :))


دیشب سعی کردم زود بخوابم تا صبح انرژی داشته باشم... ساعت هفت بلند شدم و یه نگاهی

به مواردی که باید میخوندم( بیشتر احکام و ... ) انداختم ، 

یک چیزی رو باید اضافه کنم و اون اینه که من روز جمعه با پدرم بحثم شد و از اون روز باهم 

سر سنگین هستیم ، هیچ کدوم هم از موضع خودمون پایین نمیایم و حرف اون یکی رو 

قبول نداریم ... اما بی احترامی بهش نمیکنم فقط به هم کاری نداریم 

اما من با مامانم مشکلی نداشتم و رابطه خوبی داشتیم تا امروز صبح ...

بحث ما از کجا شروع شد ؟ 

از جایی که خانواده محترم من تمام خریدای خونه اعم از میوه و ..

رو دقیقا امروز صبح گذاشته بودن :/ و همینم باعث شد من دیر برسم کمی ،

علت دوم هم به خاطر این بود که مامانم گفته بود که چادر ساده مشکی داره و من به گفتش

اکتفا کردم ، صبح که ازش سراغ گرفتم با چادری روبه رو شدم که نه تنها طرح دار بود

بلکه.. بگذریم

دقیقا بحث از این جاها شروع شد و بالا گرفت تا جایی که به مسائل جدی تر رسید ...و 

 من گفتم اصلا نمیخوام برم  مصاحبه :/ مامانم هم دو دقیقه بعد اومد گفت

 از این لوس بازیا در نیار ، تکلیف مارو  مشخص کن ...

اگر میخوای بریم که پاشو و گرنه بابات میخواد بره سرکار :/

( خوشم میاد مامان بابام هیچ وقت اهل لوس کردن و .. نیستن)

منم دیدم که واقعا کاری نمیشه کرد از جام بلند شدم و رفتیم ...

تا وارد ماشین شدیم منم جوری که متوجه نشن ، زدم زیر گریه چون واقعا به خاطر بحثایی که

کردیم اعصابم بهم ریخته بود و این جور موقعا که موقعیت حساس و سرنوشت سازه..

  تنها کاری که بهم آرامش میده -----» کمی گریه کردن و آهنگ گوش دادنه ....

و البته این آهنگه رو گوش دادم که خودش خیلی کمک کرد آرامش بگیرم.. 

و تسلط پیدا کنم رو خودم....




مدتی که گذشت ، مامانم شروع کرد به حرف زدن و گفت و گو و حرف کشیدن از من 

و یجورایی بحث فراموش اصلا( همیشه وقتی با مامانم بحثم میشه خیلی طول بکشه

یه ربعه )....وقتی رسیدیم به اون جا پدر مادر عزیز من دیدن که حرفای من الکی نبوده و 

دیرم شده بود ... چاره ی دیگه ای نبود من سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم و از

خانواده جدا شدم و رفتم به سمت سالن و 


از این جا به بعد میشه در مورد مصاحبه :

وقتی وارد سالن شدم دیدم دارن کلی دختر هم سن و سال من نشسته ،  ( خانواده ها

هم بیرون بودن ) و چند تا آقا مشغول توضیح دادن و توزیع یک سری برگه ها ... اون جا

بود که فهمیدم مصاحبه دو مرحله است و مرحله اول کتبیه !!

سوالا چی بودن ؟ سوال های روانشناسی و احکام :)

مسئول اون جا گفت که برای ما پوشش و ... و در کل جواب هایی که میدید در وهله دوم 

اهمیت داره ، اول از همه صداقت شما سنجیده میشه ... چجوری ؟ 

ببینید این جوری که مثلا یک سوال رو مثلا بار اول تو تست از شما میپرسن بعد چند تا 

سوال دیگه میپرسن  و اونو می پیچونن و به شکل دیگه میپرسن که خودتون متوجه نمیشید ... 

و اون چه جاست که مشخص میشه شما راست گفتی یا دروغ .

سوالای روانشناسی رو واقعا واقعا با صداقت کامل جواب دادم ...ولی خدایی یه جاهاییش

آدم نمیدونست چی باید جواب بده 

احکام هم اون چیزایی  که تو جزوه اومده بود ، تعدادیش پرسیده شد و خداروشکر

بلد بودم ( بیشتر اصول دین و تقلید و ... )

بعدشم میرفتیم برگه رو تحویل میدادیم و داخل یه سالن دیگه می نشستیم برای مصاحبه

دوم اما !!!!!!

دقیقا از زمانی که ما برگه رو تحویل میدادیم ... چند آقا نشسته بودن و بررسی میکردن و

در کل یک سری سوالایی داشتن که انگار اهمیت اون سوالا براشون بیشتر بوده ... اگر متوجه

میشدن که : 

یک دروغ سرهم کردی /  دو در گفته هات تناقض وجود داره /  سه پاسخی دادی که نیاز به

توضیح داره میرفتی برای مصاحبه دوم و حالا باید رفع رجوع میکردی و توضیح میدادی

اون چه که گفته بودی 

و گرنه اسمت رو میخوندن و میگفتن برو بسلامت.....

اینارو من از خودم نمیگم و خود مسئول توضیح داد.‌

از وقتی اسم اونایی که لازم نیست بمونن و صداقتشون ثابت شده رو میخوند من همین

جور خدا خدا میکردم که نیازی نباشه ... تا گفت خانم شاتوت شاتوتیان یه نفس راحت کشیدم

پووفففف :))) و خوشحال و خندان خداحافظی کردم :)

بعدشم که اومدم بیرون دیدم مامانم نشسته توی اتاق داره با یه دختره صحبت میکنه که خیلی

داستان زندگیش جالب بود انشالله مینویسم

در کل تقریبا همه کارا دو ساعت نیم برای من طول کشید و تمام شد :) 

نفس راحت کشیدم :))))


P ( خنده دار ) :

عاقا من چادر سر کردم ، وقتی وارد محوطه شدیم مامانم گفت ای وای چادرتو 

برعکس سرت کردی :)) بعد من رفتم روبروی یه شیشه قهوه ای رنگ چادرمو در آوردم و سه 

ساعت خودمو مرتب کردم که احساس کردم یک جفت چشم داره از تو شیشه نگاه میکنه :/

رفتم عقب تر دیدم دو جفت چشم داره نگاه میکنه که یدفعه چشمم خورد به بالای اون 

قسمت که نوشته بود ----»»» اطلاعات دانشگاه :/ 

 واقعا نمیدونستم چکار کنم ، یه لبخند مصنوعی به افرادی که داخل نشسته بودن کردم و 

اافرارررر  ... بعد با مامانم زدیم زیر خنده :)) خخخخ

اونم هیچ جا  نه و اطلاعاااات :/ 

P 2 : 

من یه سوال دارم ..آیا مصاحبه هم چیزیه که تقلب بکنن ؟؟؟؟!!‍

مسئول اون جا ، شاید ده بار جای دخترا رو عوض کرد و تذکر داد ... اکثرا با دوستاشون بودن ، 

البته من اون جا آشنا یا دوستانم رو ندیدم ...حالا شاید جز گروه من نبودن شایدم شرکت نکردن :))

P 3: 

وقتی تو سالن اصلی نشستیم من همش احساس میکردم دارن با دوربینا نگاه میکنن :)) خخخ

P4: 

مقنعه و چادر هم بهم میادا نمیدونستم !!! :))


ممنونم از دعایی که کردید و راهنمایی های خوبتون 

دیگه توکل برخدا هر آنچه که پیش بیاد از این به بعد قسمته و پذیراش هستم :)

شاد باشید :)))

Miss shahtot

Va hid
۰۸ شهریور ۹۶ , ۲۰:۴۲
امیدوارم که موفق بوده باشید !!!!خیلی چیز دور از انتظاری واستون اتفاق نیفتاده !!!همون چیزهای قابل پیش بینی بود !!!!

شاد باشید!

پاسخ :

سلام :)
والا من اصلا فک نمیکردم مصاحبه کتبی باشه :) ولی یک سری چیزاش هم 
مشترک بود 
ممنون  و شما هم :))
mitra .mo
۰۸ شهریور ۹۶ , ۲۱:۴۳
واااای
امیدوارم قبول بشی شاتوت جونی😘

پاسخ :

ممنونم میترای عزیزم لطف داری گلم :)💚
سایت تفریحی چفچفک
۰۸ شهریور ۹۶ , ۲۱:۴۶
اخرش برات خوب بود یانه؟

پاسخ :

بله خداروشکر :)
Frozen Fire
۰۸ شهریور ۹۶ , ۲۱:۴۷
خب خداروشکر خوب بوده مثل اینکه.
ایشالا هر چی خیره برات پیش بیاد :))

پاسخ :

ممنون فروزن جان :)))
ایشالله دقیقا همین طوره ، توکل برخدا 💚💚
محمد مهدی
۰۸ شهریور ۹۶ , ۲۱:۵۶
خب پس بعدش با پدرت هم آشتی  کردی :)

جلوی اطلاعات دانشگاه چرا عاخه:))))))))))) 

پاسخ :

نه هنوزم با پدرم قهرم و حتی پیشنهاد داده بریم مسافرت منم گفتم
من باذشما مسافرت نمیام :/ خخخخ
در کل با هم سرسنگین هستیم :)))
نمیدونستم اطلاعاته :))😂😂😂 خخخ
فرشته ...
۰۸ شهریور ۹۶ , ۲۲:۲۲
من همیشه ی خدا تو جاهای مهم در میرسیدم، اشکال نداره پیش میاد:))
عزیزم افرادی هستند حتی تو سئوالات خانوادگی هم تقلب میکنن دیگه روانشناسی و احکام که جای خود دارد:)))
اون کار اخرت هم سعی میکنم نادیده بگیرم😅😂
+ ان شاا... که قبول میشی:)
یاعلی

پاسخ :

وای فرشته دقیقا ...‌یه همچین وضعیتی رو من صبح کنکور هم تجربه کردم
فقط با شدت کمتر :))) خخخخ
دقیقا :)
وای نمیدونی خیلی وضعیت بدی بود 😂😂😅
+ چرا انقدر تو خوبی ؟ :)))💚💚 ممنون گلم .. با آرزوی موفقیت برای خودت 
علی یارت دوست مهربان من :)
N@f@s 2000
۰۸ شهریور ۹۶ , ۲۲:۵۶
ای جونم خدارشکر عزیزم ک گذشت
ایشالا تو جز قبولیاشونی

پاسخ :

ممنون نفس عزیزم 
تو خیلی لطف داری گلم :))) 
انشالله هرچی قسمت باشه ممنون عزیزم :)
هویجوری :)
۰۸ شهریور ۹۶ , ۲۳:۰۳
ان شاءالله که موفق میشی عزیزم:)

پاسخ :

ممنون عزیزم با آرزوی موفقیت برای خودت :))
علیـ ــر ضــا
۰۹ شهریور ۹۶ , ۰۱:۰۴
😂😂😂
چقدر اذیت شدی سر صبحی 
خدا رو شکر 
بعدا یه کامنت طولانی میدم 

پاسخ :

:)))
خیلی ... کلی بحث داشتیم اصلا :)
ممنون
منتظرم :)
هلما ...
۰۹ شهریور ۹۶ , ۱۳:۳۸
من با مصاحبه آشنایی نداشتم که راهنمایی کنم ولی دعا کردم ^_^
موفق باشی *_*

پاسخ :

سلام قربانت هلمای عزیزم لطف کردی :)))
ممنون و شماهم 💚😊
شب نویس
۰۹ شهریور ۹۶ , ۱۵:۴۹
نوشته ی شما بسی روان ، جذاب و جالب بود :)
کلی انرژی مثبت گرفتیم و ممنون
قسمت شیشه رفلکس و اینا رو چقدر برام آشناست... چون قبلا برای خودمان پیش آمده :/ :)))
پس به امید خدا قبول شدید ... مبارکه :))) .... به فکر شیرینی دادن به بلاد بیان باشید :| ^__^
در کل موفق باشید

پاسخ :

ممنون شما لطف دارید :)
پس خداروشکر ....
وای چه قدرم که حس بدی به آدم دست میده :/ خخخ خدا اون روزو برای کسی
نیاره
نه هنوز معلوم نیست قبول شدم یا نه چون بخش اصلیش یعنی بررسی پاسخ ها و 
پرس و جو از همسایه ها و معرف مونده :))) انشالله هرچی قسمت باشه
تو بیان چجوری شیرینی میدن ؟ :)
ممنون و شماهم :)
علیرضا امیدیان نسب
۰۹ شهریور ۹۶ , ۱۵:۵۳
سر صبحی چقدر دردسر
میگما چرا وقتی یه مطلب طولانی هست همه هم طولانی نظر میدن جریان چیه؟؟؟؟؟؟؟
انشاءالله که موفق میشی:)

پاسخ :

خیلی جریان داشتیم :)
شاید به خاطر اینه که وقتی پستی طولانی میشه ،  قسمت
های مختلفی داره که جا برای اظهار نظر داره و البته این جور پستا که خاطرات
هستند این جوریه که خود شخص هم میاد عمل مقایسه انجام میده با خودش و 
خاطره ای که مشابه داره مینویسه یا بعد از مقایسه میاد نظر میده که مثلا چه نظری
راجع به رفتار و واکنش آدم داره :))
ممنون و شماهم :))
nily ..
۰۹ شهریور ۹۶ , ۱۵:۵۸
موفق باشی! ^_^

تو هم دعا کن که روزی من شه! O_o

پاسخ :

ممنون نیلی عزیزم
ایشالله ایشالله 
من از ته قلبم آرزوی موفقیت دارم برات :)
لیمو ‌‌
۰۹ شهریور ۹۶ , ۱۶:۰۵
p اولی خیلی باحال بود :)) چه یارو هم زل زل نگا میکرده من بودم میرفتم میگفتم چیههه هاااان ؟؟! دختر ندیدی؟ چشا درویش داداچ :))

خوشحالم که خوب تموم شد
آهنگ هم قشنگ بود هر چند من ایرانی گوش کن نیستم ولی حس خوبی داشت

پاسخ :

به به لیمو جان :))) چطوری ؟
خخخخ یعنی عاشق این طرز حرف زدنتم :)) 
خخخخخ حالا من نفهمیدم داره زل زل نگاه میکنه یا نه اگرم زل زل نگاه میکرد
متاسفانه چون برای مصاحبه رفته بودم کاری از دستم برنمیومد :))) خخخ

قربانت لیموی عزیزم💚
من هم آهنگ خارجی گوش میدم هم ایرانی-----» خارجی : تیلور &  سلنا & انرکیه :))
yasna sadat
۰۹ شهریور ۹۶ , ۱۸:۰۰
بسلاامتی


چه روز شلوغی هم بوده برات:)

پاسخ :

سلامت باشی عزیزم :)
آره خیلی جریان داشتیم ؛)
فردریش نیچه
۱۰ شهریور ۹۶ , ۱۴:۳۹
درود ،
چقدر خوب که همونجا بهتون گفتن که چی کاره اید !
ما که میرفتیم میگفتن برین خونه اگه تا سه روز آتی باهاتون تماس گرفتیم که یعنی قبولید وگرنه التماس دعا !:))
یعنی اون سه روز برزخ بودااا برزززخ!:))
امیدوارم به مرادت برسی ، شاتوت شاتوتیان :)

پاسخ :

عه سلام آقای فرید نیچه :)
بله تقریبا اون جا بهمون میگفتن که چجوری هستیم البته هنوز مراحل اصلی 
یعنی پرسش از معرف ها و بررسی دقیق پاسخ ها مونده :))
واقعا برزخ بوده ها درک میکنم :)
خیلی ممنون امیدوارم شما هم موفق باشید :))
گُل نِگار
۱۰ شهریور ۹۶ , ۱۵:۲۰
منم یکبار یکی از دوست هام رو برای مصاحبه همراهی کردم..خیلی لدت بخش بود :)
بیرون منتظرش بودم وکتاب میخوندم...
خانمی که سوال میپرسید با لبخند اومد و چایی بهم تعارف کرد:0 [ من همیشه تصور آدمای خشن ووحشتناکی داشتم ازشون]

ان شالله هرچی خیر پیش بیاد..
راستی شاتوت قالبت عشق ِ

پاسخ :

به به گل نگار عزیزم :)
بله منم فکر میکردم خیلی خشن و بد اخلاقن ولی دیدم این جوری نیست :)))
خیلیم خوب و خوش اخلاق
انشالله ممنون عزیزم 
عه ؟ پس خداروشکر :**
دُچــــ ــــار
۱۱ شهریور ۹۶ , ۱۳:۱۰
به آینه های قهوه ای اعتماد نکنیم خخخخ :)

پاسخ :

دقیقا خخخخخ :))
هاژ محمود
۱۲ شهریور ۹۶ , ۲۰:۳۰
سلام

ان شاالله هر چی ب صلاحتونه همون پیش بیاد

با آرزوی موفقیت

پاسخ :

سلام :)
خیلی ممنونم انشالله :)
همچنین برای شما :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
من بانو شاتوت هستم
خوش آمدید
Designed By Erfan Powered by Bayan