The memories of missshahtot

Memory 33 ...در سفر...



وقتی به زندگی خودم و دیگران نگاه میکنم ...

 به این نتیجه میرسم که همه ی  ما در زندگی با یک طوفان هایی مواجه میشیم که بعد از پشت 

سرگذاشتن اون طوفان های سهمگین مطمئنا تغییرات  بزرگی در هرفرد پدید میاد و اون شخص 

بعد از پشت سرگذاشتن  طوفان ها همون شخص قبلی نیست

در رفتارش ، نگاهی که داره و خیلی از عوامل دیگه تحولاتی ایجاد میشه حالا مثبت یا

منفی بودنش بستگی داره به خود فرد ،اون طوفان و ...

شاید اگر دوسال یا سه سال پیش بود من اگر میرفتم مسافرت پامو توی هتل کمتر از 

پنج ستاره نمیگذاشتم ...با تمام امکانات با کلی تجمل ... صبحانه های سلف سرویس که

از یه قسمتی شروع میشدن و کل فضای رستوران رو دربرمیگرفتن ...اگر هم قرار بود

جمعیتی سفر بریم انقدر ایراد و بهانه میگرفتم و ..که مسافرت رو به کام همه تلخ میکردم، 

و دقیقا از چهره ی دیگران میخوندم که چه قدر کلافه ان اما بازم به کار خودم ادامه 

میدادم و به هیچ کس و به هیچ چیزی توجه نداشتم ...فقط خودم و خودم وخودم ...

امکان نداشت که پدر مادرم رو مجبور نکنم که توی فلان رستوران غذا نخورم ، و  فلان 

فروشگاه نرم و ...فلان لباس و کفش مارک رو نخرم ...

بگذریم امشب هوا خیلی سرد بود یه مانتوی مشکی نخی بلند پوشیده بودم ... ما فکر

نمیکردیم شهرکرد تا این حد سرد باشه ...منم که سرماخوردم و چون قرار شد بیرون غذا 

بخوریم چاره ای نداشتم بنابراین  ازتو کیفم یه لباس آستین بلند

بنفش برداشتم و روی مانتوم پوشیدم :) فرض کنید ... شلوار کرم ، مانتوی مشکی و لباس

آستین بلند بنفش روش وقتی وارد راهرویی شدم که سوییت هارو بهم وصل میکنه

اولین نفر پسر داییم  بود که تا منو دید زد زیر خنده و گفت : شاتوت عجب تیپ لاکچری

زدی  !!... نفر دوم دختر داییم بود که با تعجب نگاه میکردو هی از بالا به پایین و پایین به بالا 

نگاه میکرد .... و خب البته حق داشت ....

و من خودم هم بلند بلند میخندیدم ...شاید اگر همین دوسال پیش بود کلی ناراحت میشدم

که چرا تیپ منو مسخره میکنن یا به شدت وسواس میشدم در امر انتخاب لباس...

یا یادم به لحظه ای افتاد که وارد اون مجتمعی شدیم که باید میموندیم و خب وقتی

قرار شد ما همه دخترا توی یک اتاق باشیم ، وارد سوییت شدم...

سوییتش شاید در حد مسافرخونه هم نیست مطمئنا باید شروع میکردم به اعتراض اما

انگار نه انگار که اتفاق خاصی افتاده ...تختی رو انتخاب کردم و ملافه ام رو درآوردم و

روش در آوردم ...دراز کشیدم و چشمام رو بستم که با صدای دخترخاله ام چشمامو باز

کردم ...واااای این چه وضعیه ؟؟؟؟؟!!!!

نشستم بهش نگاه کردم و هردو زدیم زیر خنده اونم شونه هاشو بالا انداخت ...سرگرم

موبایلش شد ...

یا زمانی که اون رستوران نچندان خوب رفتیم و تخت ما دقیقا زیر درخت توت بود ...

منم که حساسیت دارم از اول تا آخر عطسه و سرفه کردم اما تنها جمله ای که گفتم این

بود ... بچه ها زیر اون قسمت مینشستیم بهتر نبود ؟ همین و خب قبول نکردن و منم

نرفتم یه جای دیگه بشینم ...همون جا نشستم و سعی کردم با حرف زدن و شوخی

فراموش کنم ...

یا شاید حرفای همیشگی ، کنایه ها و ... که میشنوم و اگر قبل بود کلی بهم میریختم...

قهر یا شایدم بحث و دعوا ...اما الان فقط لبخند و تکان دادن سر ...نهایت واکنشم فقط 

همینه ...

از این نکات مثبت بگذریم هنوز که هنوزه اون وسواس لعنتی آزارم میده و گریبانگیرمه

شاید دیگران هم از این رفتارم رنج میبرن و چیزی نمیگن ...ولی خب مقدار و شدتش کمتر

شده مثالشم زمانی بود که مجبور شدیم بین راه بریم سرویس بهداشتی ...

همه براشون طبیعی بود ...اما من اول دورتادور صورتم رو با شالم بستم ، پاچه های شلوارم رو

بالازدم و کلی با اکراه و پیف پیف ..

از همه این موارد بگذریم مسافرت جمعیتی خیلی به انسان کمک میکنه که بفهمه عیب ها و البته

نکات مثبتشو ... واقعا زمان خوبیه برای وفق دادن و سازگاری

امیدوارم که همین جوری تا انتها خوش بگذره 

P : امروز عصر رفتیم کافی شاپ ...همه کافه گلاسه و بستنی سفارش دادن ، منم خیلی دوست داشتم

بخورم اما مادرم گفت که برای سرماخوردگیم بده و خب منم قبول کردم

فضای کافی شاپش خیلی خوشگل بود 

 

منم چایی سفارش دادم ...خیلیم چسبید 

 

P 2 : تو کانال مشاوره نوشته بود که نتایج دهه سوم شهریور میاد :)

P 3 : هنوزم که هنوزه از بس جایی نرفتم و ارتباط نداشتم .... تعامل و برقراری ارتباط

برام یکم سخته و بدون این که خودم بخوام ساکت میشینم و بیشتر گوش میدم ...

اما احساس میکنم روز به روز بهتر میشه

مامانم ناراضیه کمی میگه بهش کم کمک میکنم ... از فردا باید بیشتر کمکش کنم...حق

داره

P4 : دیروز ناهار خونه مادربزرگم آب دوغ خیار خوردیم ( یه زمانی ماست و پنیر رو

جز غذا نمیدونستم و چقدر غر میزدم ) انقدر بهم چسبید که هنوز مزه اش زیر زبونمه

P 5: آیا میدونستید پرچم نوعی غذاست ؟

همون پنیر و خیار و گوجه که میشه پرچم :)))

P6: الان که اینارو مینویسم همه مشغول یه کارین ...در تکاپو ...

کلی سرو صدا و بگو و بخند ...حالا که دارم فکر میکنم شلوغی روهم دوست دارم :)

منم با بسته  همراه اول میام :)

P 7: هوا چرا انقدر سرده ؟؟ سه لایه لباس پوشیدم + دو عدد پتو

انشالله که همگی به زودی سفر برید

Miss shahtot

عیدتون پیشاپیش مبارک

 

اسمان ***
۱۶ شهریور ۹۶ , ۲۳:۴۴
همین یک ساعت پیش تازه از سفر رسیدم:)واسه من یکی ارزو سفر نکن له له م ولی خوش گذشت:)
منم یه دوره ازاین جور وسواس ها داشتم علاوه بر روانی کردن دیگران خودمم روانی میشدم ...به لطف مسافرت رفتن با دوستان  منم شدم مث خودشون با ورژن کمتر البته:)
بری خوابگاه درست میشی:)

پاسخ :

سلام آسمان عزیزم :)
عیدت مبارک *_*
به سلامتی خداروشکر که خوش گذشته :)
به نظرم افراد وسواسی بیشتر از همه خودشون اذیت میشن :( منم امیدوارم که 
همچنان مقدار و شدتش کمتر بشه :)
انشالله ببینیم کجا قبول میشیم :))
DeL Nevis
۱۶ شهریور ۹۶ , ۲۳:۴۷
حداقل تو مسافرت یکم رعایت می کردین با این حالتون :)))) چقد نوشتین 
اعوذ بالله از قبل شما الحمدلله برا الان شما :دی 
خوش بگذره ان شا الله 

+آخ جون باز سوتی :)) ملافه رو در آوردین و کشیدین رو تخت! :دی 

این سری رو شانس آوردین با گوشی می نویسم نمی تونم تلافی کنم :))

یا علی

پاسخ :

دیدم همه مشغول یه کارین گفتم منم خاطراتمو بنویسم همین جوری
بیکار نمونم :)) نه کلن فرق نداره در هر شرایطی من عاشق خاطره نوشتنم
مخصوصا سفر :))
ممنون
+ ای وای -_- ماشالله چه دقتی ! :) درستش میکنم ممنون که گفتید :)
عه ؟ پس شانس آوردم
عیدتون مبارک :))
علیرضا امیدیان نسب
۱۶ شهریور ۹۶ , ۲۳:۵۲
:)))))
من شنبه میرم مشهد دعاگوت هستم
عید توهم مبارک

پاسخ :

:)
واقعا ؟ خوشابه سعادتتون :))) ممنون که دعا میکنید برامون :)
+ممنون عید شماهم مبارک :)
Va hid
۱۷ شهریور ۹۶ , ۰۱:۲۴
سلام خانم دکترشاتوت !!امیدوارم روزهای باقیمانده از سفر هم هم بهتون خوش بگذره !!و نتیجه که کامتون رو شیرین میکنه هم در نتیجه نهایی کنکور بگیرید!!!!

خیلی از تغییر رفتار ها تون حرف زدید !!!واسه من  خیلی جالب بود !!!!برای همه  کم کم بیش تو زندگی در برهه های مختلف اتفاق می افته !!چیزیهایی که در یه بازه زمانی واسمون مهمه و در بازه زمانی دیگر اصلا مهم نیست!!!

البته اگه خوابگاه هم بروید که امیدوارم دانشگاه تهرانو شهید بهشتی و ..........قبول شوید خوابگاهی نشوید !!! بیشتر بهتون کمک می کنه با دیگران کنار بیایید ولو اینکه کاملا مخالفتون باشند یا راحت بگم گهگداری روی اعصابتون باشه!!!

دلتون شادخانم موفق و محترم!!

پاسخ :

سلام آقا وحید :)
خیلی ممنونم انشالله که هرچی خیره :)
دقیقا وقتی الان به گذشته نگاه میکنم واقعا بعضی از رفتار ها و طرز تفکرهایی که
داشتم برام تعجب آوره و الان واقعا بعضیاشون بی اهمیت :)
بله این جمله رو خیلی شنیدم که خوابگاه باعث میشه که انسان با دیگران کنار بیاد
و سازگار باشه هرچند در ابتدا خیلی سخته 
ممنون و شماهم 
عیدتون هم مبارک *_*
Frozen Fire
۱۷ شهریور ۹۶ , ۰۲:۳۲
میفرماید که بسیار سفر باید،تا پخته شود خامی.
تو سفر واقعا آدم بزرگ میشه.
ولی من هنوز به اون چیزی که تو،تو این سفر رسیدی،نرسیدم.
ینی بدسفرم!
البته کلا زیاد سفر نرفتم که بتونم تحلیل کنم خودمو تو سفر.ولی میدونم تا اینجای زندگیم،نتونستم خیلی زود با شرایط جدید خودمو وفق بدم.
و خیلی حساسم متاسفانه.تو مسافرت عمدتا گشنه میمونم و اشتهام کور میشه!
خیلی بدغذام
تا حد امکان مایعات استفاده نمیکنم که یه موقع نرم[گلاب به روتون:دی] wc
(دقیقا همون وسواسی که اشاره کردی.کاااااااااااااااااااملا میفهمم چی میگی.)
شونصد تا ملافه میکشم رو تخت که مبادا دستم بخوره به ملافه‌ی محل اقامت!با اینکه میدونم کامل میشورن و تمیزه و اینا.
مسافرت با قطارو به خاطر همین چیزاش دوس ندارم.بوی جاهای عمومی خیلی اذیتم میکنه.و متاسفانه قوی‌ترین حسم،حس بویاییه.(بدبختیه واقعا این)
ولی الان تو اینارو گفتی من یه کم به خودم امیدوار شدم!
الان نگرانیم بابت زندگی دانشجویی تو خوابگاهه.
جدی خیلی سختمه  :|

خوبه که تو دیگه حساسیت چندانی نداری...

پاسخ :

سلام فروزن عزیزم :))
عیدت مبارک ^ ٬ ^
دقیقا انسان تو سفر بزرگ میشه و علاوه بر اون میفهمه که چه ویژگی های
منفی و مثبتی داره :)
میدونم چی میگی ... دقیقا رفتار هایی که داری میگی رو حتی 
شایدم بدتر منقبلا داشتم ، البته منم زیاد مسافرت نرفتم ولی
 در کل در زندگی یکسری اتفاق هاییمیوفته که انسان در طی زمان
 کلن تغییر میکنه و وقتی به گذشته نگاه میکنه میبینه
که چقدر عوض شده :)))
شاید باورت نشه من که میرفتم مسافرت حتی در اتاقا و خونه و
 هتل و..‌رو با دستمال میگرفتم ...یکی از ویژگیای انسان های وسواسی
 اینه که همدیگرو درک میکنن و من الانقشنگ میفهمم چی میگی ...
و باید بهت بگم که منم دقیقا 
حس بویایی خیلی قوی دارم !!!
انقدر که از فاصله دوکیلومتری یه شخص اگر بوی بدی بده متوجه میشم و 
واقعا آزار دهنده است..هم وسواس داشته باشی هم بویای قوی-_- :))
کلن ماهاکه این جوری هستیم خیلی سختمومه جایی بریم و
 البته بیشتر از همه خودموناذیت میشیم
امیدوارم که توهم در طی زمان بهتر بشی تا خیلی تو خوابگاه اذیت نشی ...
البته همه چیزاولش سخته اما انسان کم کم عادت میکنه :))) 
موفقو سلامت  باشی عزیزم:**
لیمو جیم
۱۷ شهریور ۹۶ , ۱۰:۴۸
عیدتوام مبارک شاهتوت خوشرنگ:)
برای من قابل باور نیست این مدلی بوده! باشیا:)) 

پاسخ :

ممنون عزیزم عیدت مبارک *_*
عزیزم :))
نه دقیقا همین شکلی بودم ...اما همون طور که گفتم در زندگی همه
انسان ها یک سری اتفاق ها و طوفان هایی رخ میده که پس از سپری
کردن اون انسان خیلی تغییر میکنه :)) و عوض میشه :)
علیـ ــر ضــا
۱۷ شهریور ۹۶ , ۱۲:۱۱
چخبرع 😐

پاسخ :

؟ :)
** سیلاک **
۱۷ شهریور ۹۶ , ۲۰:۰۹
خوشحالم که داره بهت خوش میگذره ، شبکه خبر اگه نگاه می کردی زودتر از مشاور می فهمیدی چون زیرنویس کرد که هفته سوم شهریور نتایج کنکور اعلام میشه .. مراقب خودت باش :)))

پاسخ :

ممنون سیلاک عزیزم :))
عیدتون مبارک باشه *_*
عه ؟ من کلن زیاد تلویزیون نمی بینم :)
ممنون بانوی مهربان شماهم :*

الی .
۱۸ شهریور ۹۶ , ۱۲:۲۸
واقعا این کافی شاپ خیلی دلبر بوده!
بازم برو و جای ما رو هم خالی کن :))

پاسخ :

الی جان عیدت مبارک *_*
بله واقعا خیلی زیبا بود :)
چشم جای شما بسیار خالی..انشالله که به زودی قسمت
خودت هم بشه که بری مسافرن عزیزم :))
🌸🌸 سَـمَـــر 🌸🌸
۱۸ شهریور ۹۶ , ۱۲:۵۵
پرچم :))
عید شمام مبارک :]

پاسخ :

خیلی جالبه :))
ممنون سمرجان عیدشماهم مبارم *_*
فردریش نیچه
۱۸ شهریور ۹۶ , ۱۴:۱۹
درود ؛
خیلی جذابه خوندن روزنوشت های سفر ،

شهرکرد واقعا شهرجذابیه ؛
از بازارهای محلیش تا مکان هاش و یه موزه ای بود فکر کنم اسمش "چالشتر" بود که در مردم شناسی خیلی معروفه ؛
امیدوارم بهش سر بزنید :)
تعامل در گروه معنا پیدا میکنه ؛
سفرهای گروهی ؛ برخورد با آدمای غریبه ؛ ایشالا تو خوابگاه دانشگاه ...
کم کم آدم یاد میگیره که با دیگران کنار بیاد ، یاد میگیره که دنیا واسه اونم هست ...
منم یه زمانی بیشتر گوش میدادم تا اینکه حرف بزنم و در توجیه حرفام هم شعرهای مربوط به خاموشی و سکوت رو میخوندم "کم گوی و گزیده گوی چو در .... " :))
ولی الان دیگه ازون روحیه در اومدم و مطمئنم که شما هم با گذشت زمان عادت میکنین ؛
پس نگران نباشید و به تعامل ادامه بدین !

همیشه خوب باشین :)

پاسخ :

سلام:))
عیدتون مبارک *_* منم هم نوشتن سفرنامه رو دوست دارم هم 
خوندن خاطرات و سفرنامه های دیگران :)
بله واقعا شهر جذابیه :) متاسفانه کامنتتون رو دیر دیدم و گرنه
حتما پیشنهاد میدادم که بریم ...انشالله دفعات بعد ( ممنونم بابت
معرفی )
دقیقا ...تا زمانی که انسان تو جمع و گروه نباشه معنی تعامل و سازش
رو متوجه نمیشه 
چه خوب که الان در تعامل و برقراری ارتباط بهتر شدید :)) آفرین
واقعا...امیدوارم که منم بتونم :)
 بله حتما :))
متشکرم و شما هم :)
گُل نِگار
۱۸ شهریور ۹۶ , ۱۷:۳۹
شاتوت گلی من رو یاد سفر خودمون انداختی^_^
بی دغدغه شااااد باش و لذت ببر...:)
یکی از راهکارهایی که از یک کتاب خوندم این بود که : فکر کن برای آخرین بار که این صحنه ها رومیبنی.. اونوقت حتی آفتاب و گرما هم اذیتت نمیکنه:)
.مثل بچه های کوچیک ذوق کن و لذت ببر...فارغ از هر چیزی:)
+ شادی و خوشی هات با دوام گل دختر

پاسخ :

گل نگار عزیزم عیدت مبارک *_* ( ممنون که منم جز گلی ها
حساب کردی :)) )---» شاتوت گلی *_* :))
چه خوب که یاد سفرت افتادی :))
چه قدر جالب ... دقیقا اگر در اون زمان یاد این جمله بیوفته ...
شاید خیلی کمتر اذیت بشه :)
چشم ممنون از جمله ی زیبایی که گفتی :))
+ شادی های شما هم بادوام باشه انشالله گل نگار جان *_* 
سایت تفریحی چفچفک
۱۸ شهریور ۹۶ , ۲۳:۲۳
اون p5 خیلی باحال بود.......پرچم

پاسخ :

اسم جالبیه :)
فرشته ...
۱۸ شهریور ۹۶ , ۲۳:۳۰
اره ادما تو شرایط مختلف راه و رسم زندگی رو یاد میگیرن و پخته تر میشن، کم کم درِ بیخیالی و ساختن رو یاد میگیرن و به این نتیجه میرسن که باید با شرایط ساخت:)
عزیزم ان شاا... که بهت خوش بگذره، عکسها هم خیلی قشنگ بود:)
یاعلی

پاسخ :

دقیقا ....زندگی میگذره پر از پستی و بلندی..این ماییم که
باید با شرایط کنار بیایم
ممنون فرشته ی عزیزم لطف داری :)
علی یارت دوست مهربان من *_*
محمد مهدی
۱۹ شهریور ۹۶ , ۰۱:۱۲
سلام.این شکل تغییره به نظرم خیلی هم خوبه :)
راستی آهنگ بیکلام زیبایی بود ;)

پاسخ :

سلام آقای دکتر عیدتون مبارک :)
بله عالیه :)
منم آهنگ های بی کلام خیلی دوست دارم مخصوصا 
سنتور که عشقه :)
محمدحسین
۱۹ شهریور ۹۶ , ۰۷:۱۰
سلام وبلاگ جالبی داری

پاسخ :

سلام خوش اومدید :)
ممنون ..
شما اولین نفری هستید که از بلاگفا کامنت میگذارید 
میشه بپرسم از کجا وبلاگم رو پیدا کردید ؟ :)))
مریــــ ـــــم
۱۹ شهریور ۹۶ , ۰۸:۲۹
چه خوشگله
:))
چایی که خیلی خوبه
یا یکی از دوستام افتادم
رفته بودیم بیرون
خود هوس بستنی کرده بود من سرما خورده بودم ناجووووور
به من گفت بستنی بخور برای سرما خوردگیت خوبه(مامایی میخونه اما خودشو دکتر میدونه)
اخرش به زور به همین بهانه بهم بستنی داد
منم تا یه هفته بعدش مردم رسما

پاسخ :

مریم جان عیدت مبارک *_*
بله کلن چایی خیلی میچسپه :))
عجب دوستی:| آخه بسیتنیم مگه زوریه ؟
منم دخترخاله ام هی میگفت شاتوت بخور چیزیت نمیشه اما
از اون ور مامانم خط و نشون میکشید که لب به بستنی نمیزنیا :)))
خخخ
دورازجون خداروشکر الان خوبی :)
دُچــــ ــــار
۱۹ شهریور ۹۶ , ۱۱:۴۶
بقول شاعر : مگه بهت نگفته بودم :))

پاسخ :

اون وقت که کامنت شمارو دیدم تو راه بودم دیگه :)))
کارازکار گذشته بود :)

مریــــ ـــــم
۱۹ شهریور ۹۶ , ۱۲:۰۲
چرا من اینقد بد تایپ میکنم؟؟
:|
|:
عید شومام مبارککک
شاتوت تو برای همیشه تو قلب من موندی
:)
ممنون که پایینش نوشته بودی عالیه
:))
عصن روحمو شاد کردی دختر

پاسخ :

خوب تایپ کردی که :))
ممنون عزیزم :)
من اصلا نمیدونستم شمایی اما شاید باورت نشه وقتی
ویس رو شنیدم هم خیلی از صدا خوشم اومد و هم یه
حسی بهم میگفت شمایی مریم جان :))
به نظر من که صدات عالی بود و از بین ویسای
اون روز از همه بیشتر خوشم میومد :)
  فدای سرت مهم این که شجاعت داشتی از نظر
من که عالی بود *_* :))
لطف داری دل به دل راه داره عزیزم :**
مریــــ ـــــم
۱۹ شهریور ۹۶ , ۱۲:۵۸
:))
مریم به پهنای صورت لبخند میزنه
:)
سپاسگذارم شاتوت جان

پاسخ :

چه لبخند زیبایی :))
خواهش میکنم عزیزم *_*
:*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
من بانو شاتوت هستم
خوش آمدید
Designed By Erfan Powered by Bayan